#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_294

پوزخند زد و گفت: ازت بدم میاد. همین.

- من هم یکی از شمام، از کل دنیا همین دخمه برام مونده... چرا اینطوری می کنی باهام؟

جلوی در اتاقش به سمتم برگشت و گفت: حس من هیچوقت اشتباه نمی کنه.

- حس کوفتیت چیه مگه؟

- تو آخرش همه چیز رو خراب می کنی.

- ...

- مواظب باش تو گلوت گیر نکنه!

به سیب توی دستم نگاه کرد ولی منظورش هر چیزی بود به جز این سیب. وارد اتاقش شد و من هم به اتاق خودمون برگشتم. سیب رو یه گوشه گذاشتم. اشتهام کور شده بود. روی تخت دراز کشیدم و منتظر موندم. مثل هر بار توی این سه روز گذشته، ذهنم چرخید به سمت اتفاق روی این تخت... به اینکه اگر بابا می فهمید دوباره باهام قهر می کرد. ولی من قرار نبود به کسی بگم. حالا حرف شاهین هم اضافه شده بود. خود یاس گفته بود که من براش فرقی با بقیه ندارم. از این واضح تر نمی تونست بگه که بقیه ای هم هستند. اصلاً کجا بود؟ خونه ی دیگه ای هم داشت؟ با کی زندگی می کرد؟ من یک در صد از زندگیش رو هم نمی دونستم و خودم رو بهش تقدیم کرده بودم. دوباره از دست خودم عصبانی شدم. ولی مگه برای من مهم بود؟ آدم های زیادی وارد زندگی من می شدند. بعد از این جریان احتمالاً سر از اروپا در می آوردم و این روابط اونجا عادی بود. نه، اهمیتی نداشت. حتی خودش هم برام مهم نبود.

یک ربع گذشت. نتونستم بخوابم و روی کاناپه ی اتاق جلویی منتظر نشستم. شاید وقتی وارد می شد از حالت صورت و رفتارش چیزی می فهمیدم. البته فقط برای کنجکاوی!! وگرنه اگر با تمام زن های این شهر می خوابید هم برام مهم نبود... یک ربع دیگه هم گذشت. روی کاناپه دراز کشیدم و چشمم رو به در دوختم. چرا نمی اومد؟ بعد با ناراحتی به این فکر کردم که شاید امشب اصلاً نیاد. شاهین راست می گفت؟ اگر مریضی ای داشت؟ اگر من باردار می شدم؟

پلک هام رو بستم و سعی کردم به یه چیز لعنتی دیگه فکر کنم. مدتی گذشت و در با صدا باز شد. سریع پلک هام رو باز کردم و با دیدن یاس که وارد اتاق می شد، روی کاناپه نشستم. نگاهش به من افتاد و حتی متوجه تغییر توی موهام نشد. اصلاً به روی خودش هم نیاورد. چشم هام رو روی خودش، روی تیشرت دودی و جین سرمه ایش گردوندم و بدون فکر گفتم: کجا بودی؟

اخم کرد و بی توجه به من به سمت اتاق پشتی رفت. دنبالش رفتم و به صورت خسته اش زل زدم که بیشتر از همیشه رنگ پریده و سفید بود. سعی می کرد به من نگاه نکنه که فهمیدم حتماً خبری بوده. حس کردم کسی قلبم رو توی مشتش فشار میده. وقتی اولین دوست پسرم که مال دوران اول دبیرستانم بود، برای بهترین دوستم یه ادکلن خرید، همین احساس رو پیدا کردم ولی بعد ها دیگه برام عادی شد. اهمیتی نداشت... تا همین امروز.

بالاخره در کمدش رو ول کرد و مشغول بررسی کردن من شد. حس کردم ممکنه صورتم چیزی رو نشون بده. گفت: یه جوری نگاه می کنی انگار ل*خ*تم!


romangram.com | @romangram_com