#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_295
و به هیکلش نگاه کرد. با دلخوری گفتم: تو که عادت داری جلوی همه...
صورتش انقدر عصبانی شد که بقیه ی جمله ام رو خوردم. در عوض گفتم: آره. می دونم حق دخالت ندارم!
کیفش رو داخل کمد گذاشت، درش رو قفل کرد و عصبی گفت: چرا همه اش رو اعصاب منی؟!
- رو اعصاب تو؟
صدام رو پایین آوردم و گفتم: اگه من... اگه بچه ای تو کار باشه چی؟
با گیجی سر تکون داد و بعد از سکوت گفت: حالا بذار یه ماه بگذره بعد بیا بچه ات رو بنداز گردن من!!!
با دهن باز بهش زل زدم. این چه حرفی بود که زد؟! مثلاً تصمیم داشتم جوری رفتار کنم که فکر نکنه خبریه و بهش اهمیت میدم! مثلاً!!! سعی کردم خونسرد باشم. به اون طرف اتاق رفتم و روی کاناپه نشستم. بیرون رفت.
من آدمی نبودم که انقدر راحت کوتاه بیام. دو دقیقه بعد بلند شدم و دنبالش رفتم که شاهین رو جلوی میزش دیدم. یاس کنارش ایستاده بود و آروم صحبت می کرد. جلوتر رفتم و دست به سینه ایستادم که بشنوم. هر دو با اخم و تعجب نگاهم کردند ولی از جام تکون نخوردم. شاهین پرسید: دیگه کسی واسه بازرسی نرفته بود؟
یاس جواب داد: نه. همون موقع هم بازرسی نبوده... تحقیق بوده. از طرف محیط زیست!
- پس مشکلی نیست؟
- نه. ربطی به ما نداشت.
- کِی قوطی ها رو می برند؟
romangram.com | @romangram_com