#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_293
سر تکون داد. یادم اومد که نمی خواست زیاد به این مورد توجه کنم. با مِن مِن ادامه دادم: چرا بهش زنگ نمی زنی؟
با تعجب بهم زل زد. واقعاً فکر کرده بود من کند ذهنم؟! نمی فهمم چیزی بینشون هست!
- اگه ازش خوشت میاد چرا...
دستش رو بلند کرد که سکوت کنم و با ترس و نگرانی به در اتاق های دیگه نگاه کرد. بعد گفت: دست از سر من بردار وگرنه بد می بینی!
در رو محکم کوبید. شونه بالا انداختم و وارد اتاق خودمون شدم. اثری از یاس نبود. لباس هام رو عوض کردم و دوباره سیستم ها رو چک کردم که همچنان پسورد می خواست، گاوصندوق رو هم بلد نبودم باز کنم. بیرون رفتم و شاهین رو توی آشپزخونه دیدم. مثل اکثر مواقع با موهای باز و لباس های مارک دار... اینبار قهوه ای پوشیده بود و پوست برونزه شده اش توی این نور هم قابل تشخیص بود. پوزخند زدم. از اینکه همه بودند به جز یاس تعجب کرده بودم. یه سیب قرمز بزرگ برداشتم و گفتم: یاسر کجا رفته؟
نگاهی بهم انداخت که با دیدن موهام ابروش بالا رفت و گفت: رفته پیش یکی از زن هاش.
ته دلم ناراحت شد ولی نمی خواستم نه به روی خودم بیارم، نه به روی اون. گفتم: مثل آدم جواب بده... کجاست؟
- جوابت رو دادم.
سیب رو زیر شیر آب گرفتم. اون هم در یخچال رو بست و گفت: چی میگن؟ حقیقت تلخه.
بعد از چند لحظه سکوت گفتم: دروغ میگی.
از آشپزخونه بیرون رفت و همزمان گفت: من دروغگوی ماهری ام. اگر دروغ می گفتم هم نمی فهمیدی.
دنبالش راه افتادم و گفتم: به تو چی می رسه که انقدر خوشحالی؟
romangram.com | @romangram_com