#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_292

یکی از ابروهای کلفت و کوتاهش رو بالا انداخت و با لحن مسخره ای گفت: همون حاج آقا.

لبخندم بزرگ تر شد. با تاسف سر تکون داد و گفت: همه مون کپی همیم. تا یکی گفت «عزیزم» گوش هامون دراز میشه!

زیر خنده زدم و گفتم: آخه «عزیزم» هم نگفت!!

باز با لبخند سر تکون داد و سراغ کارهاش رفت. بالاخره بعد از کلی لفت دادن و شستشو و سشوار موهام، بیرون زدم. با چند تا تاکسی عوض کردن، به آپارتمانی که سعید با ماشین توی پارکینگش منتظرم بود رسیدم. همین که تو ماشین نشستم داد زد: چرا انقدر دیر کردی؟ داشتم می اومدم سروقتت!

پوزخند زدم! محال بود که همچین کاری کنه. مخصوصاً حالا که کسی با دیر کردن های من مشکل خاصی نداشت. با آرامش گفتم: کار داشتم.

- چه کاری؟

شالم رو عقب تر بردم و گفتم: کارهای زنونه!

با تعجب و طعنه آمیز نگاهم کرد. بعد هم ماشین رو روشن کرد. ممنونش شدم که زبونش رو در این مورد به کار ننداخت. در عوض گفت: مطمئنی...

این جمله ای که با «مطمئنی» شروع می شد رو حفظ شده بود. وسط حرفش پریدم: آره. هیچ چیز مشکوکی نبود. واقعاً تو و سهراب می خوایید هر بار این جمله رو تکرار کنید؟

ابروش رو بالا انداخت و تا زیرزمین حرفی نزد. در واقع بعد از تعقیب نافرجامی که باعث عوض شدن مکان هاشون شده بود، پلیس باید خیلی حماقت می کرد که با وجود یه فرستاده مثل من، دوباره خودش رو جلو بندازه. اینطوری حتی کار من هم مختل می شد. این بار ممکن بود فکرشون بطرف پلیس ها منحرف بشه، نه رقیب هاشون.

وقتی وارد زیرزمین شدیم در اتاق سهراب رو زدم و به سعید گفتم: بیرونه؟

شونه بالا انداخت و وارد اتاق خودش شد. سهراب در رو باز کرد و منتظر نگاهم کرد. پول ها رو بهش دادم و گفتم: بقیه رو برگردوندم به خودش.


romangram.com | @romangram_com