#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_291

خواستم حرفی بزنم اما چیزی به ذهنم نرسید. در عوض با نگاهی به بسته بودن در با من من گفتم: شوهرت...

تیز نگاهم کرد و گفت: شوهرم چی؟

روم نشد حرفی بزنم و معصومه ادامه داد: من و سهراب با هم هیچ برنامه ای نداشتیم. باور کن.

- می دونم.

- پس چیه؟

- هیچی. ولش کن.

- بگو؟

- شوهرت... چکار می کرد بعد از...

با نگاهی به صورتم، لبخند شیطونی زد و گفت: هیچی کپه ی مرگش رو میذاشت!

خب این کسی نبود که بتونم ازش مشاوره ی درست حسابی بگیرم. فقط گفتم: اهوم.

و بحث رو ادامه ندادم. خودش پرسید: خوب بود؟

- چی؟


romangram.com | @romangram_com