#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_290
- پس فقط خود زری بدبخت خبر نداره!
صورتش ناراحت شد و گفت: من می خواستم بهش ندا بدم. شقایق تهدیدم کرد.
با پوزخند ادامه داد: می خواد پای خودش هیچ جوره گیر نباشه.
نفسم رو فوت کردم و حرفی نزدم. بلند شد. از داخل کمد تراول ها رو بیرون آورد و به سمتم گرفت. از دستش گرفتم. همون مقداری که سهراب گفته بود رو جدا کردم و بهش برگردوندم.
- این چیه؟
- سهراب گفت نگه اش داری.
صورتش پر از غم شد. پول رو به طرفم گرفت و گفت: نمی خواد. لازم ندارم.
- نه. من نمی گیرمش. قرار بود به تو بدم.
بعد از مکث و سکوت پول رو تو جیبش گذاشت و گفت: جاتون رو عوض کردید؟
چند ثانیه فکر کردم تا فهمیدم منظورش اون آپارتمان خالی بود که ماشین ها رو توش عوض می کردند، یا هماهنگی و حساب و کتاب هاشون با بقیه رو انجام می دادند. البته از وقتی تعبیقمون کردند، عوض شده بود و حتی امروز هم من با تاکسی اومده بودم.
- آره عوض کردند... کارش داری؟
به سمت دیگه ی اتاق نگاه کرد و گفت: شماره ام رو داره. اگر می خواست خودش زنگ می زد...
romangram.com | @romangram_com