#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_289

جوری نگاهم کرد که سرگردونی رو تو تمام اجزاء صورتش می دیدم. دوباره دست هاش رو به هم فشار داد و بعد خیلی ناگهانی شروع به گریه کرد. متین دوباره به ما زل زد و گفت: مامان.

من جعبه ی دستمال کاغذی روی کنسول رو به طرف معصومه گرفتم و به متین گفتم: چیزی نیست. مامانت خوبه.

زری دست متین رو گرفت و به بهانه ی خوراکی بیرون بردش. وقتی حالش بهتر شد و چشم هاش رو پاک کرد، گفتم: شوهرت از این جنس ها خبر داره؟

- آره. همه چیز رو می دونه... خدا...

- ...

- من چرا خودم رو به این روز انداختم؟

- ...

- همه اش تقصیر خود ع*و*ض*یشه. جون به لبم کرده بود.

- چجوری از مسئول اینجا مخفی می کنی؟

پوزخند زد و گفت: شقایق رو میگی؟ من نباشم کی زیرآبی رفتن هاش رو لاپوشونی کنه؟

با تعجب گفتم: مگه با خبره؟

- معلومه که با خبره. از خداشه که درآمدش دوبل بشه.


romangram.com | @romangram_com