#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_288
زری با کنجکاوی گفت: خوبی؟
معصومه سعی کرد لرزش دست هاش رو مخفی کنه و سر تکون داد. آرایش زیاد صورتش هیچوقت تغییری توی ظاهرش رو نشون نمی داد. به سمت متین چشم غره رفت و گفت: آروم بشین. غزغز نکن.
متین از چرخیدن ایستاد و زری گفت: تلافی رو سر بچه خالی نکن... بیا اینجا خاله.
متین از صندلی پایین پرید و کنار زری نشست. مشغول صحبت کردن درباره ی مهد کودکشون شدند. من و معصومه هم وقت داشتیم که بیشتر حرف بزنیم.
از معصومه پرسیدم: تکلیف طلاقتون چی شد؟
شونه بالا انداخت و با ناراحتی گفت: چکار کنم. نمیده.
آستینش رو بالا زد و جای کبودی روی ساعدش رو نشون داد.
- دیروز دعوا کردیم. همسایه ها ریختند جدامون کردند. آبرومون رفته دیگه...
اشک توی چشم هاش جمع شد که متین وسط جمله اش ساکت شد و بهش زل زد. گفتم: آروم باش.
و به متین لبخند زدم. وقتی دوباره مشغول حرف زدن شد، آروم تر گفتم: چرا نمیرید دادگاه؟
صداش رو پایین آورد و گفت: با این وضعم کی حق رو به من میده؟ ک*ث*ا*ف*ت هم فهمیده، میگه هر غلطی می خوای بکن.
چشمش روی متین بود. ادامه داد: می ترسم این رو ورداره ببره خونه ی مادرش.
romangram.com | @romangram_com