#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_287
- خوابگاهی هستی؟
- نه خونه ی عموم موندم.
توی آینه دیدم که با چشم ها درشت کرده پوف کرد. با همدردی سر تکون دادم که سریع گفت: تکون نخور!
دوباره ثابت موندم. مدتی گذشت تا تمام فویل ها رو جمع کرد و روش سشوار گرفت. بحث رو پیش کشیدم و گفتم: اگر جای تو بودم این کار رو ول می کردم... واسه سلامتی خوب نیست.
- واه! ما بهداشتی کار می کنیم.
- همینجوری میگم.
مشغول آماده کردن رنگ اصلی شد که معصومه در اتاق رو باز کرد و وارد شد. البته تنها نبود. پسربچه ی 6- 7 ساله ای همراهش بود. با دیدن ما داخل اتاقش کمی تعجب کرد. احتمالاً این کار توی سالن اصلی انجام می شد، نه بطور خصوصی توی اتاق ها... برامون سر تکون داد و به زری گفت: چکار می کنی؟
- دارم چند تیکه مش در میارم براش.
- چه رنگی؟
- رنگ چشم هاش.
معصومه توی آینه بهم خندید و بعد رو به پسربچه که در حال ور رفتن با وسیله ها و لاک های خوشرنگ بود، داد زد: بشین متین... حوصله ندارم.
پسر روی صندلی پشت میز نشست و مشغول چرخیدن شد. زری سشوار رو کنار گذاشت و یه ماچ گنده از متین گرفت. از گرمای توی سرم احساس جرقه زدن می کردم. معصومه روی مبل لم داد و گفت: امروز اصلاً حوصله ندارم.
romangram.com | @romangram_com