#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_284

عصبی داد زد: مثل ما.

به سر و وضعمون نگاه کردم و کفری شدم. گفتم: الان وقت این حرف هاست؟

اولش که مثل خرس بی توجه به من، از حال رفته بود. حالا هم داشت ناراحتم می کرد!... هنوز عصبی بود. در حالیکه سیگار دیگه ای بیرون می کشید گفت: نه، وقت اینه که از اتاق بندازمت بیرون.

خنده ی کوتاهی از سر دلخوری کردم و با کنایه گفتم: مثل بقیه ی زن هات؟ نه؟

سیگار رو نرسیده به لبش پایین آورد و با همون عصبانیت طوفانی که گاهی ظهور می کرد به صورتم خیره شد. دستم رو بلند کردم و گفتم: به خودت زحمت نده... خودم میرم.

و به طرف لباس های اطراف تخت رفتم. حرفی نزد... جلوم رو نگرفت... من لباس هام رو جمع کردم و اون از یخچال بطری های عزیزش!! رو بیرون آورد. هنوز روی صورتش اخم بود.

باز سر ناهار رو به روی شاهین افتاده بودم که بدجوری بهم زل زده بود. انگار فکرهام رو می خوند. اگر می خوند که آبروم می رفت! دو روز گذشته یاس تمام فکرم رو مشغول کرده بود. درست از صبحی که روی کاناپه بیدار شده بودم و خبری ازش نبود تا همین الان. شاهین نگاهش رو از من جدا کرد و سرش رو به اون طرف میز که یاس نشسته بود چرخوند. من هم به اون سمت نگاه کردم. خیلی عادی و بی خیال مشغول خوردن بود. مثل دو روز گذشته... سرش رو بلند کرد. نگاهش رو بین شاهین و من حرکت داد. بعد روی من ثابت کرد. از یه طرف کنایه های گاه و بیگاه شاهین، از طرف دیگه بداخلاقی یاس. بعد از اتفاق شب پارتی حسابی ازم فاصله می گرفت که به خیال خودش هوا برم نداره. البته من هم تا جایی که می تونستم باهاش سرد بودم که فکر نکنه خبریه! هر دو می دونستیم کارمون از غلط هم اونور تر بود.

دوباره سرش رو پایین انداخت. این همه عذاب برای چی بود؟ که مثلاً من فراموش کنم باهاش خوابیدم؟! مگه امکان داشت؟ چشم های شاهین هنوز مراقب من بود. مشغول خوردن شدم. تا چند ساعت دیگه باید می رفتم آرایشگاه.

مخلوط خامه ای شکل رو هم زد و دستکش مشمایی پوشید. پرسید: چند تا تیکه؟

با لبخند گفتم: فرقی نمی کنه زری جان.

توی آینه چشم های قهوه ایش رو درشت کرد و گفت: یعنی چی؟ موهای به این خوشگلی... ذوق داشته باش. بگو چند تا تیکه؟

پوست تیره اش صورتش رو بانمک کرده بود. خندیدم و گفتم: هر چقدر حوصله داری.


romangram.com | @romangram_com