#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_285

به ظرف روی میز نگاه کرد و گفت: هفت تیکه میشه، خیلی روشن در میارم که تو خرمایی موهات خودش رو نشون بده.

- مرسی.

- می خوای رنگ کامل...؟

- نه نه. دوست ندارم.

- اوهوم.

- معصومه دیر نکرده؟

- نه. میرسه.

مشغول جدا کردن تکه های موهام شد. وقتی منتظر معصومه بودم بهم گیر داده بود که تو وقت بیکاریش یه نوایی به موهام بده. من هم برای اینکه دیرتر برگردم و بهانه داشته باشم، وسوسه شدم و قبول کردم. این همه کار و ریسکی که قبول کرده بودم، یه جایی باید خرج می شد دیگه. یاد وضعیتم افتادم. با وجود اینکه از دست خودم و کم طاقتیم ناراحت بودم، احساس پشیمونی نمی کردم و این هم یه جور عذاب وجدان بود. برای چی پشیمون می شدم؟ من که هیچ وقت زندگی عادی سراغم نمی اومد. تازه من و یاس که خیلی واضح دور احساساتی شدن رو خط کشیده بودیم. پس مشکلی واسه کار من پیش نمی اومد.

توی آینه به صورت زری که حالا تکه ها رو جدا کرده بود و روی فرچه رنگ تمرکز داشت نگاه کردم. دلم برای بی خبریش سوخت. برای بابک نوشته بودم که این کاره ای نیست ولی از نظر قانون مهم مدرک و شواهد بود نه نظر من. فرچه رو روی موهام کشید و بوی دکلره زیر دماغم زد. گفتم: خیلی وقته اینجا کار می کنی؟

- سه سالی میشه.

- چند وقت لوازم می فروشی؟

- بیشتر از یه سال. چطور مگه؟


romangram.com | @romangram_com