#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_283
ساکت شد و صورتش رو به اون سمت اتاق برگردوند. اصلاً نظری نداشتم که اوضاع چجوری پیش رفته. اولین بارم بود و با اون چیزی که توی فیلم ها دیده بودم، خیلی فرق داشت! نگاهم دوباره روی خال پایین کمرش لیز خورد. روی گردن، موهاش. بقیه اینجور وقت ها چکار می کردند؟ زیاد فاصله نگرفته بود؟ دوباره به سمتم نگاه کرد و با کلافگی گفت: چیه؟ پشیمونی؟
خیلی خوب بود. مگه من آدم نبود که خوشم نیاد! ولی گفتم: آره.
- حق داری. هر کی با اون سابقه ی زندان و اخراج و فرار از خونه، می خواست بگیردت، دیگه نمیاد!
تو این موقعیت داشت سرکوفت می زد! واقعاً عصبانی شده بودم. چهارزانو نشستم و ملافه رو روی شونه هام محکم کردم. گفتم: من فوق لیسانس شریفم. من...
با خونسردی وسط حرفم پرید: بودی.
همین یه ساعت پیش به من چسبیده بود. گفته بود چشمش رو از قبل از زندان رفتن گرفتم. خب حالا هم به چیزی که می خواست رسیده بود. یعنی تموم شده بود؟! اشک پشت پلک هام جمع شد و گفتم: خیلی آشغالی!
تکونی خورد که خودم رو عقب کشیدم. درست نشست و گفت: نمی فهمی فقط مــَ... اینجا رو داری؟
پوزخند زدم. با دست به جایی که نمی دونستم کجاست، اشاره کرد و ادامه داد: اون بیرون هیچ خبری نیست.
- ...
- من هر چی تو این دنیا بود رو دیدم، همه رو تجربه کردم. هیچی نیست... همین جا از همه بهتره!
باز پوزخند زدم و ناراحت نگاهش کردم. اضافه کرد: فقط گه کاری و بدبختیه!
- به لطف آدم هایی مثل تو.
romangram.com | @romangram_com