#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_282

فکر می کردم بهش بر می خوره و میره اما بی توجه به صورت ناراضیم خم شد و دوباره هولم داد. به پشت روی ملافه ها افتادم. جوری دست سالمم رو بالای سرم نگه داشت که هیچ حرکتی نمی تونستم انجام بدم. بعد با لبخند کوچیکی منتظر واکنش من موند.

سعی کردم تکون بخورم و ازش دور بشم اما گیر افتاده بودم که بخش عمده اش اصلاً جسمی نبود! رفتار وحشیانه ای نداشت و نمی خواستم به خاطر چیزی که خودم هم منتظرش بودم، دست گچیم رو ناکار کنم. دست از تلاش برداشتم. شلوغ بازی بیشتر خودم رو تحقیر می کرد. ولی اخم روی صورتم رو حفظ کردم. دستش به طرف زیپ تاپ رفت و جوری پایین کشید که از جا در رفت. گفتم: خرابش کردی!!

به چشم هام خیره شد. یکی از ابروهام رو بالا انداختم. مچ دستم رو ول کرد. سرش رو پایین آورد و کنار گوشم دوباره با تاکید گفت: با بقیه هیچ فرقی نداری.

دست هاش مشغول باز کردن لباسم بود. با پوزخند گفتم: فکر می کنی تو فرقی داری؟!... اینجا ته دنیاست!

- این هیچ معنای خاصی نداره... می دونی که!

آروم مشغول باز کردن دکمه هاش شدم و گفتم: پس همدیگه رو درک می کنیم!!

بر خلاف حرف هام اون لحظه واقعاً می خواستمش و مخم درست کار نمی کرد. تاپ تا روی بازوهام پایین اومده بود و دکمه های اون هم باز شده بود. روی سینه اش دست کشیدم. نمی دونستم پوست روشن رو به هر رنگ دیگه ای ترجیح میدم. سوتین رو کشید و گوشه ی اتاق پرت کرد. عقب رفت و به بدنم زل زد که حتی با وجود حرارت بینمون، خجالت کشیدم! از حالت نگاهش اعتماد به نفسم رو کامل از دست دادم. دستم روی پوست ساعدش از حرکت ایستاد. چند لحظه بعد سرش رو پایین برد و لب هاش به جای لب هام روی تنم نشست... این چیزی نبود که انتظارش رو داشتم. انگار خیلی عجله داشت. دستش سریع به طرف کمر شلوارم رفت و دکمه اش رو باز کرد. داشت می پرید به مرحله های بعدی... هنوز یه ب*و*سه هم به من نداده بود. اما نمی تونستم حرکت دست ها و لب هاش رو نادیده بگیرم و اعتراضی کنم. وقتی شلوار رو پایین داد و انگشت هاش راه خودشون رو پیدا کردند، نفسم رو بیرون دادم و به خودم گفتم «من که به همه ی زندگیم ریدم... این هم روش».

چند دقیقه گذشته بود؟ خودم هم نمی دونستم. زیر ملافه مچاله شده بودم و به اون طرف تخت نگاه می کردم. پشت به بالش ها و تخت، لم داده بود و پنجمین سیگارش رو دود می کرد. بابا هم گاهی سیگار می کشید. البته نه تو خونه، نه روی تخت، نه برهنه!

صورتش رو به طرفم چرخوند. نگاهش ناراضی بود. ته دلم حس بدی داشتم هرچند که بدرفتاری نکرده بود، برعکس خیلی هم ازش راضی بودم. می دونستم خودش هم حس بدی داره. به خاطر دود سرفه ای کردم. سیگار رو روی جاسیگاری کنار تخت له کرد و گفت: ها؟!

- چی ها؟!

- زل زدی به من!!

- نگاه هم نمیشه کرد؟!


romangram.com | @romangram_com