#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_281

بدون هیچ حرفی بعد از دو دقیقه ماشین رو حرکت داد و من هم اتوماتیک وار صندلی رو خوابوندم که عینک آفتابی وسط شب کسی رو مشکوک نکنه. طول راه توی سکوت کامل گذشت و من سعی کردم به حماقتم فکر نکنم. وقتی وارد لابی شدیم، شاهین با چشم های درشت شده از عصبانیت قدم می زد و رکابی تنش اصلاً به صورت جدیش نمی اومد. یک راست جلوی یاس پرید و با دهن باز نگاهش کرد. بعد با تعجب و تأسف عمیقی گفت: رفتی اونجا؟!!

بین موهای بلندش دست کشید و از عقب محکم جمع کرد. نور لامپ روی موهای صافش منعکس شد و حالت رمزآلودی بهش داد. انگار نمی تونست جمله بندی کنه. صورتش واقعاً نگران بود. دوباره گفت: اصلاً معلومه داری چکار می کنی؟

حالم خوب نبود. به طرف اتاقمون رفتم و انگشتم رو روی صفحه ی لمسی در گذاشتم. صدای شاهین هنوز از عقب می اومد که داشت یکی یکی گ*ن*ا*ه های یاس رو یادآوری می کرد: نه حرف منو گوش میدی... نه جوابم رو میدی... همین طوری بیرون می چرخی... یه کله میای اینجا...

با بستن در صداش قطع شد. وارد اتاق پشتی شدم و شروع به در آوردن لباس هام کردم. می خواستم وقتی داخل میاد، خواب باشم. شاید هم یه لطفی به هردومون می کرد و اصلاً نمی اومد.

مانتو و شال رو ول کردم و وارد دستشویی شدم که با حموم یکی بود اما بزرگ تر از مال بقیه ی اتاق ها. صحنه ی عصر دوباره جلوی چشمم جون گرفت و بغض کردم. چه مرگش بود؟ خیالاتش رو به من ترجیح می داد، من چرا خودم رو کوچیک کرده بودم؟! همه چیزم رو ازم گرفته بود، باید این آخری رو هم می گرفت تا من راضی بشم؟ تا دل من راضی بشه؟ من قبلاً اینطوری نبودم. جلوی هیچکس اینطوری نبودم. توی صورتم آب پاشیدم و با بیشترین سرعت ممکن آرایشم رو پاک کردم. زیر پلک هام هنوز سیاهی داشت اما ولشون کردم. به خاطر کدوم خری باید اهمیت می دادم! به درک. حوله رو چند بار روی صورتم کشیدم و بعد پرت کردم. حالا چشم هام قرمز شده بود اما من عمراً به خاطر اون گریه نمی کردم... بیرون رفتم و در رو کوبیدم. با مشت برقش رو خاموش کردم. چند تا نفس عمیق کشیدم که حالم رو بهتر کنه. با دست چشم های کوفتیم رو باد زدم که سرخیش چیزی رو نشون نده. سرم هم درد داشت. پشت گردنم رو مالش دادم. چه روز بدی بود. اما نمی خواستم مسکن بخورم. نه. باید درد می کشیدم. شاید آدم می شدم. زیپ تاپ رو پایین کشیدم که با وارد شدنش سریع بالا بردم.

به سمت کشو رفتم که لباس هام رو بردارم و بیرون عوض کنم. جلوتر اومد و کنارم ایستاد. روی زانوهام نشستم تا لباس بردارم. می دونستم ممکنه ناراحتیش از حرف های شاهین رو سر من خالی کنه، باید زودتر ناپدید می شدم، اما برعکس با صدای آرومی گفت: تو واسه من هیچی نیستی... می دونی؟

پوزخند زدم و با حرص گفتم: آره. چند ساعت پیش گفته بودی.

حتی نمی خواستم نگاهش کنم. لباس هام رو بیرون کشیدم و کشو رو کوبیدم که گیره ی سرم باز شد. موهام روی پیشونی و شونه هام ریخت. گیره رو پرت کرد و بین موهام دست کشید. پشت سرم نشسته بود با صدای آروم تری گفت: دلم بخواد تو همین اتاق ها، دست به دست می چرخی!

دندون هام رو فشار دادم و بلند شدم که همراهم بلند شد. نگاهش کردم. صورتش چیزی نشون نمی داد. ساعدم رو به سینه اش کوبیدم که از سر راهم کنار بره. لباس ها رو از دستم کشید و پرت کرد، خواستم سرش غر بزنم که با یه حرکت بلندم کرد و روی تخت انداخت.

اعتراض کردم و نشستم ولی روی تخت اومد. عصبانی گفتم: چکار می کنی؟

- معلوم نیست؟

لحنم خود به خود جدی تر شد: من همچین چیزی رو نمی خوام... اگر تو می خوای باید به زور مجبورم کنی!


romangram.com | @romangram_com