#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_280

- ...

- نگه دار! با تو ام یاسر!

محکم تر تکونش دادم. بالاخره بازوش رو عقب کشید و داد زد: ولم کن.

پاش رو از روی گاز برداشت. سرعت کمتر شد و از ته کوچه تو خیابون دیگه ای انداخت. آهسته تر گفتم: یه گوشه نگه دار.

توی کوچه ی دیگه ای پیچید و زیر درختی ترمز کرد. نفسم رو فوت کردم. حالش هنوز طبیعی نبود و من دلیلش رو دقیق نمی فهمیدم. سرش رو خم کرد و پیشونیش رو روی فرمون فشار داد. دوست نداشتم با این وضعیت ببینمش. پاهاش رو با دست توی شکمش جمع کرده بود. دستم رو روی دستش گذاشتم که انگشت هاش رو از پارچه ی شلوارش جدا کنم. گفتم: آروم باش... چیزی نشده.

سرم رو کنار فرمون خم کردم و به حرف زدن ادامه دادم: چرا اینطوری شدی؟... داری منو می ترسونی... به من نگاه کن.

دفعه ی قبل زیاد طول نکشیده بود. دستم رو روی شونه اش گذاشتم و عقب کشیدمش.

- سرت رو بلند کن... آروم. تموم شد... من رو نگاه کن!

سرش رو چرخوند و این بار شقیقه اش رو روی فرمون گذاشت. بهتر شده بود. پاهاش رو فشار نمی داد. فقط نگاهم می کرد. نزدیک تر نشستم و در حالیکه عضله های منقبض شده اش رو ماساژ می دادم، گفتم: چرا اینطوری میشی؟ مشکلت چیه؟

پلک هاش رو بست. دیدم زیادی داره خوشش میاد، دستم رو برداشتم و گفتم: دکتر رفتی؟

جوابی نداد. خودش رو لوس کرده بود؟ الان باید منت کشی می کردم؟ نگاهم رو روی صورتش چرخوندم و دلم سوخت. شاید هم می خواستم اینطوری فکر کنم که دلم سوخته! به هر حال خم شدم و دستم رو روی زانوش گذاشتم که از زانوی دیگه اش جدا کنم. گفتم: راحت بشین دیگه. تموم شد.

پلک هاش رو باز کرد و من دستم رو برنداشتم... جوری مظلومانه نگاهم می کرد که بی اراده صورتم رو جلو بردم. واقعاً می خواستم بب*و*سمش. لب هام نزدیک شده بود که بی توجه سرش رو بلند کرد و با نفس عمیقی به پشتی صندلی تکیه داد. شیشه رو پایین کشید. به بیرون نگاه می کرد و اخم و ناامیدی من رو نمی دید. من چه م شده بود؟!! سر جام برگشتم و دستم رو زیر چونه ام گذاشتم. اصلاً دلم نمی خواست جلوش چیزی از ناراحتیم بروز بدم. فقط می خواستم برسیم به اون زیرزمین خراب شده و من چند دقیقه با خودم تنها باشم.


romangram.com | @romangram_com