#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_279
یه لحظه ناراحتی رو توی صورتش دیدم ولی خیلی زود همون آدم سابق شد و دستم رو به طرف بیرون کشید. با هم پله ها رو طی کردیم و دستم رو با سلام نظامی روی سرم گذاشتم. برای همون پسری که کنار نرده ها ترسونده بودیمش. توی مسیر شنی تاریک پرسیدم: کی شروع کرده؟
جوابم رو نداد. دوباره گفتم: تو آدم کی هستی؟
فقط فشار دستش روی ساعدم رو بیشتر کرد. می دونستم دیگه حرفی نمی زنه. به در رسیدیم و یکی از لنگ های مرد نگهبان رو توی نور دیدم که روی زمین افتاده بود. با ترس و ناراحتی گفتم: کشتیش؟
عصبی و کلافه نگاه معنی داری کرد که حداقل فهمیدم طرف نمرده! با هم از در بیرون رفتیم و زیر نور اولین چراغ برق دیدم که صورتش مثل مرده ها بی روحه. حالش خوب نبود و این من رو می ترسوند. من رو به سمت پژوی تیره ی نویی کشید. با این وضع می خواست رانندگی کنه؟ سوار شدم و با نگرانی پرسیدم: سعید کجاست؟
حرفی نزد. ماشین رو روشن کرد و گازش رو گرفت. سرعتش بالا بود. دیروقت نبود و هنوز خیابون ها شلوغ بود. به صورتش نگاه کردم که واقعاً عصبی بود. دستش پوشش چرمی فرمون رو فشار می داد. انقدر که سفیدی نوک انگشت ها توی این نور کم هم پیدا بود. شک نداشتم که اومدن داخل اون ویلا حالش رو بد کرده... گفتم: چی شده؟
- ...
- خوبی؟
- ...
چشم هاش روی شیشه ی جلو و ب*غ*ل دو دو می زد. ترسم بیشتر شد و صحنه ی داد و بیداد کردنش سر سعید، دوباره یادم افتاد. دست راستش رو روی پاش گذاشت و فشار داد. بی هدف می روند و می دونستم قاطی کرده. سرعتش خیلی بالا بود. گفتم: مراقب باش!
اصلاً متوجه حضور من نبود. چند تا ماشین برامون بوق زدند. صدام رو بالا بردم و گفتم: داری جلب توجه می کنی... نگاه کن.
صورتش رو جمع کرد و فشار دست هاش روی فرمون و دنده بیشتر شد. با همون سرعت توی فرعی پیچید. با ترس تو تاریکی به اطراف نگاه کردم که ماشینی جلومون سبز نشه. گفتم: پات رو از رو گاز بردار. اینجا کوچه ست! می شنوی؟
به سمتش چرخیدم و با دست سالم بازوش رو گرفتم و تکون دادم. چند بار تکون دادم و متوجه لرزش بدنش شدم. داد زدم: نگه دار!
romangram.com | @romangram_com