#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_278

- چرا از خود حمید نمی گیری؟

شماره رو برای بابک می خواستم وگرنه هماهنگی ها با من نبود. باز به آدم های اطراف نگاه کردم و مصمم تر شدم که حتماً به بابک بگم. گفتم: حمید خر کیه؟... می خوام از این به بعد م*س*تقل کار می کنم.

حرکتی نکرد. با بی حوصلگی گفتم: مهم نیست. میرم سراغ یکی دیگه.

داشتم از میکروفون نداشتن سو استفاده می کردم، فکر می کردند ممکنه اتفاقی بیفته که کسی متوجه اش بشه. خبری هم از یاس نبود. به سمت جایی که لباس هام آویزون بود رفتم و مشغول پوشیدن شدم. شال رو انداختم که فرزاد وارد اتاق شد و با دلخوری و اکراه کارت مغازه اش رو بهم داد. بدون هیچ حرفی گرفتم و حرکت کردم. زیر لب گفتم: ممنون که آدرس هم داره.

موقع بیرون اومدن همون دختر کنه ی فرزاد، جلوی در ایستاده بود. با ابروی بالا رفته برام خط و نشون کشید. هیکل یاس رو وسط چارچوب خروجی اصلی دیدم. وقتی بهش رسیدم گفتم: تموم شد.

- ...

- بریم.

- ...

نگاهش کردم که چشم هاش روی جمعیت زوم کرده بود. یک – هیچ به نفع من. اجازه دادم چند لحظه به حال خودش بمونه. بعد با کنایه گفتم: اومدی با چشم خودت نتیجه ی گه کاریت رو ببینی؟!

چشم هاش ریزتر شد اما بدون نگاه به من، گفت: گه کاریمون...

- من از بد روزگار به این کار افتادم ولی تو خودت شروع کردی.

بالاخره نگاهش رو از آدم ها جدا کرد و به من دوخت. خیلی جدی گفت: کی گفته من شروع کردم؟!


romangram.com | @romangram_com