#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_277
- خودت چرا بلند شدی اومدی؟
عصبانیتش بیشتر شد و گفت: می دونی خیلی ها تو رو با اون کوله دیدند؟
با دست به داخل اشاره کردم و گفتم: این ها اسم ننه باباشون هم یادشون نمیاد!
- هنوز پای زندان وسط نیومده تا شجره نامه شون رو چه چه بزنند.
فرزاد از جلوی در سالن گفت: من اینجام بابا، اه...
یاس رو ول کردم و به طرفش رفتم. با هم وارد سالن شدیم. گفتم: منو کاشتی!؟ اینطوری آبمون تو یه جوب نمیره ها! از همین الان شروع کردی.
- تو داری زیاد بچه بازی در میاری... اینجا امنه. نصف خونه های اطراف خالیه. ترسو!
کوله رو به طرفش پرت کردم و گفتم: دیر اومده بودی لشمو برده بودم!
صورتش عصبانی شد. به سمت تاریکی گوشه ی راهرو رفت. بسته ها رو از داخل زیپ کوله بیرون آورد و به پسری که همراهمون می اومد داد. زیر گوشش چیزی گفت. پسر از خونه خارج شد و فرزاد کوله و بقیه ی پول رو به دستم داد. مودب تر از قبل گفت: حالا نمی خواد به خودت بگیری.
سر تکون دادم. دوباره نگاهم به جمعیت و حرکت سایه ها و نورهای زننده ی وسط تاریکی افتاد. نفرتم نسبت به فرزاد و حتی خودم بیشتر شد. گفتم: شماره بده واسه سری بعدی باید با من هماهنگ کنی.
- تو، تو تیپ من نیستی، با حمید راحت ترم.
دندون هام رو فشار دادم و گفتم: نمیشه، شماره ات رو بده.
romangram.com | @romangram_com