#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_276
روی یکی از مبل ها که حالا خالی شده بود نشستم و تماشا کردم. هیچوقت فکر نمی کردم که کسی پول بده تا از خودش یه احمق بسازه. بعضی از حرکت هاشون واقعاً احمقانه بود و هیچ ربطی به خوش گذروندن نداشت! از فکر اینکه بعضی ها jR مصرف کردند، حالم بدتر شد... اسمش رو چند بار زیر لب تکرار کردم. آخه این چه اسم مسخره ای بود که روش گذاشتم!! خیلی ناگهانی از این محیط متنفر شدم. یاس حق داشت که با من نیاد... ولی نباید اجازه می داد من هم بیام. امشب که بر می گشتم، اساسی حالش رو می گرفتم.
یک ربع گذشته بود... دختری که رو به روی من با فاصله ایستاده بود، بند لباسش رو درست کرد و دوباره مشغول تکون دادن خودش با موزیک شد. طرف دیگه ی سالن دو نفر همر*ق*صشون رو عوض کردند. کسی زیر صندلی ها دنبال چیزی می گشت. دختر رو به روی من دوباره ایستاد و بند لباسش رو درست کرد، در حالیکه اصلاً مشکلی نداشت!
سر و صدای بحث از طرف دیگه ی سالن شنیده می شد. روی سرم دست کشیدم. کم کم وجدان درد گرفته بودم. نباید اون فرمول رو به کسی می دادم... به هیچ کس، نباید میذاشتم که از کنترلم خارج بشه. تا به حال انقدر علنی اثراتش رو ندیده بودم. دو نفر روی کاناپه ی کناری من ولو شدند. روم رو برگردوندم و سعی کردم کارهاشون رو نادیده بگیرم.
دختر رو به روییم که حالا جاش رو عوض کرده بود، باز با بند لباسش ور می رفت و احتمالاً فکر می کرد مشکلی داره. موزیک رو اصلاً دوست نداشتم و می خواستم داد بزنم، هرچند همه انقدر درگیر هم بودند که کسی توجهی نمی کرد. پسری خودش رو روی کاناپه ی من انداخت و گفت: چرا تنهایی؟
این یکی رو دیگه نمی تونستم تحمل کنم. سریع بلند شدم که ساعدم رو گرفت و دوباره نشوند. گفت: نترس، می خواییم حرف بزنیم.
و پوزخند زد. دستم رو محکم تر کشیدم و گفتم: برو با مامان جونت حرف بزن!!
خنده ای کرد. بازوی دست گچیم رو نگه داشت و گفت: می خوای بازی در بیاری؟ عیبی نداره من هم پایه ام.
بدبخت آدم اشتباهی رو انتخاب کرده بود! وقتی مانع تقلا کردنم شد با آرنج توی قفسه ی سینه اش کوبیدم که هم خودش مبهوت موند و هم افرادی که نگاه می کردند. در عوض من سریع از کاناپه بلند شده بودم. بی توجه به نگاه های همه به سمت در خروجی و ایوان رفتم. تو نور اوضاع بهتر بود. گوشه ای از ایوان همون پسری رو دیدم که لباسم رو گرفته بود. حالا به نرده ها تکیه داده بود و با پسر درشت هیکلی مشغول بود. صورتم رو با چندش جمع کردم و جلوتر رفتم. داد زدم: کدوم گوری رفت؟
پسر هیکلی سریع فاصله گرفت. دومی به خودش اومد و با ترس و گیجی گفت: کی؟
کسی به جای من جواب داد: فرزاد!
با صدای یاس که دقیقاً از پشت سرم می اومد، پلک هام رو برای چند ثانیه بستم. بعد باز کردم و به سمتش برگشتم. آروم گفتم: اینجا چکار می کنی؟
صداش رو خیلی پایین آورد و گفت: چرا تحویلش ندادی؟ می دونی اگر یه درصد بریزن اینجا، پای تو بیشتر از همه گیره؟
romangram.com | @romangram_com