#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_275
با حرص پلک هام رو بستم و باز کردم. بعد گفتم: من وقت این چیزها رو ندارم.
- پس همین جا صبر کن تا برگردم.
- کجا؟
- دنبال پول.
در رو باز کرد و دختر بازوش رو گرفت. بیرون رفتند و من روی یکی از صندلی ها نشستم. حالم گرفته بود. به خاطر همه چیز... می دونستم جریان چیه. همه می خواستند ک*ث*ا*ف*ت کاری کنند اما دست های خودشون کثیف نشه. سودش رو خودشون ببرند و تا آخر شب جنس ها با من باشه. پولشون رو هنوز نگرفته بودم. نمی تونستم ولشون کنم و برگردم. از طرفی با اینجا موندنم چیزی درست نمی شد.
بلند شدم و دنبالشون توی راهرو دویدم. وسط پله ها بهشون رسیدم که فرزاد با حرص سرش رو برگردوند. مشتی به شونه اش کوبیدم و گفتم: بیرون منتظر منند!
چشم هاش رو درشت کرد و گفت: بگو دیرتر میری...
- ممکنه دلشون بشکنه و به پلیس زنگ بزنند!
- بیا دنبالم.
همراهشون رفتم. تو پله ی آخر با حالت تحقیرآمیزی گفت: حمید خودش هم می موند... قرار نبود نوچه هاش رو بندازه به جون من که دل دو ساعت موندن ندارند!!
عصبانی گفتم: خیلی ناراحتی سری بعد از توالت عمه ات تهیه بفرما!
چند نفر نگاهمون کردند و وارد سالن پایین شدیم که اوضاعش خیلی داغون تر شده بود. بیشترشون کامل گیج می زدند. فرزاد مودبانه گفت: یه دقیقه صبر کن، الان میام.
romangram.com | @romangram_com