#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_274

دختر با رضایت کامل کنارش نشست و دستش رو دور کمرش انداخت. به نظر می رسید که حسادتش کمرنگ تر شده. قیافه اش خوب بود و به دختر حق می دادم که حساس باشه اما نه انقدر!! فرزاد به صندلی دیگه ای اشاره کرد. نشستم و منتظر موندم. بی توجه به شیطنت های دختر، با گوشی توی دستش ور می رفت. چند دقیقه گذشت و گفتم: با بقیه اش چکار کنم؟

- حالا دستت باشه، تازه سر شبه.

- پولشون رو بده.

- با حمید حساب می کنم.

داد زدم: باید با من حساب کنی!

با اخم نگاهم کرد. گوشی رو توی جیبش برگردوند. غرغر کنان بلند شد و گفت: گیر عجب چیزخلی افتادیم.

به روی خودم نیاوردم. از جیب عقبش کیفی بیرون آورد و تعدادی اسکناس به من داد. فقط پول همون یه قوطی رو داده بود. گفتم: پول رو یکجا می خوام.

نفسش رو فوت کرد. اسکناس ها رو تو جیب شلوار چرمم گذاشتم که ظاهراً چشم فرزاد رو گرفته بود. دختر دستش رو فشار داد که سر جاش بشینه اما فرزاد بیشتر کشید و دختر رو بلند کرد. با هم به طرف در رفتند. دوباره جدی گفتم: من باید برم. جنس هات رو تحویل بگیر.

- پولشون رو میدم. چه مرگته؟!

- باید برم.

- اولین بارته، نه؟

دست دختر رو ول کرد و ادامه داد: بیا بریم یه پسر نایس واسه ت جور کنم... یه چرخی بزن.


romangram.com | @romangram_com