#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_273

اتاق تو سکوت فرو رفت و بعد از مدتی پسر دوم شروع کرد به خندیدن و با همون حال گفت: ما گانگستر نیستیم عروسک! اون پایین هم همه رفیق هامونند. بده اینور...

به قرص ها اشاره کردم و با پوزخند گفتم: رفیق؟! واقعاً؟

پسر اول رو به دختر پشت سر من که موهای بلوطی رنگ داشت و رژ لبش رو تا زیر بینی بالا کشیده بود، گفت: تو چرا وایسادی؟

دختر پشت چشم نازک کرد و نرفت. قوطی رو به سمت فرزاد انداختم. همون پسر اول که با خصوصیاتی که از ظاهر فرزاد داده بودند همخونی داشت. چند تا از قوطی بیرون آورد، بررسی کرد و گفت: من خیلی وقته با حمید کار می کنم... همون هشتاد تاست دیگه؟

- آره.

قوطی رو به پسر دوم داد که بلند شد و بیرون رفت. لم داد و گفت: یه چیز جدید دست بچه ها دیدم!

- ...

- مشتری هاش بیشتره... نمی تونید جور کنید؟

- چی؟

- بهش میگن JR

با شنیدن اسمش بدنم لرزید. پس قادری کارش رو عمومی کرده بود. مخدر من دست همه افتاده بود. حالم اصلاً خوب نبود. کاش بیشتر تحمل می کردم و حرفی از فرمول نمی زدم، گور پدر بابک و قرارمون... کاش... سریع گفتم: نه. نمی تونیم جور کنیم.

اصلاً نمی خواستم دوباره جزئی از این جریان باشم. دختر همچنان به ما زل زده بود. فرزاد دستش رو بلند کرد و گفت: بیا اینجا جوجو!


romangram.com | @romangram_com