#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_272

- به خود فرزاد میدم.

لعنت. صدای گیتار الکتریک وسط این استرسی که داشتم، واقعاً سرم رو به درد آورده بود. پسر از کنارم رد شد و من از پله ها بالا رفتم. دختر جلو اومد و دستش رو به طرفم دراز کرد. نمی دونستم باید دست بدم یا کوله رو می خواد. حرکتی نکردم و گفتم: فرزاد کجاست؟

به بالا اشاره کرد. با هم بالا رفتیم و روی آخرین پله گفت: تو از کی می گیری؟

کوله رو نشون داد. گفتم: چی رو؟

- من خودم علی چپ رو بن بست کردم!

لحن لاتی مسخره اش اصلاً به لباس و آرایشش نمی اومد. با پوزخند گفتم: می خوای دلال ها رو بزنی کنار، سود بیشتری ببری؟

- نه عزیز جون! من و فرزاد نداریم.

در اتاقی رو باز کرد و با من وارد شد. وقتی در رو بست به این فکر کردم که سعید با چه جرأتی من رو اینجا فرستاده! یعنی انقدر براشون بی ارزشم؟ دو تا پسر قد بلند اما باریک اندام روی تخت نشسته بودند و به جز چند تا لیوان و شیشه ی نیمه پر و یه سری مزه چیز خاصی اطرافشون نبود. ابروهام بالا رفت. پایین یه جور دیسکوی نصفه نیمه بود، خودشون این بالا مزه های کلاسیک تست می کردند؟!!

- حمید نگفته بود دختر می فرسته!

چه بهتر که فکر کنند از طرف حمید اومدم. گفتم: می خوای برگردم.

- بیار کوله رو.

جلو تر رفتم و یکی از قوطی های قرص رو بیرون آوردم. گاهی اینکه نمی تونستم از یکی از دست هام درست استفاده کنم، عصبیم می کرد. نگاهش به گچ دستم بود که مطمئناً سرعت عمل من رو پایین می آورد، به خصوص اگر لازم می شد که فرار کنم. آب دهنم رو قورت دادم. خواست ازم بگیره، دستم رو عقب کشیدم و با تهدید گفتم: بیرون منتظر منند... پولش رو باید همین حالا رد کنی وگرنه به ثانیه نمی کشه که مأمورها می ریزند تو.


romangram.com | @romangram_com