#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_271

با هر جایی که تا به حال رفته بودم خیلی فرق داشت. هم فضای تاریک تر، هم موسیقی تندتر، هم حرکت ها و رفتارهای نا متعارف تر... اما من آدم های ناجور زیادی دیده بودم و این چیزها زیاد مهم نبود. چرخیدم که حرکت کنم، اما به پسر دیگه ای برخوردم. لیوان توی دستش رو سفت گرفت و با اخم از کنارم رد شد. به سمت صندلی هایی که توی تاریکی فرو رفته بود، رفتم. به اولین پسری که رسیدم گفتم: هی! من دنبال فرزاد می گردم.

نگاهی به سر تا پام کرد و گفت: با کی اومدی؟

به نظر گنگ بود. خیره خیره نگاه می کرد. گفتم: دنبال فرزادم... فرزاد.

- چی؟

- هیچی بابا.

به دختری که تازه از جمعیت وسط جدا شده بود و ریز ریز می خندید نزدیک شدم. نگاهش روی کوله ی کوچیکم بود. بلند زیر خنده زد و گفت: می ترسی بزنند؟!

- دنبال فرزاد می گردم.

با خنده گفت: به تو گفته فرزاد... یعنی هر چیزی هست به جز فرزاد...

زیر لب فحشی دادم و ازش دور شدم. پس من این کوله رو برای چی آورده بودم؟ این ها که همه قبلاً فاز گرفته بودند!! به پسری که موقع ورود مانتوم رو گرفته بود و حالا از پله ها پایین می اومد نزدیک شدم و گفتم: فرزاد کجاست؟

دو نفر از فاصله ی بینمون رد شدند و توی تاریکی فرو رفتند. داد زدم: فرزاد کجاست؟

داد زد: شنیدم بابا. صدات میاد.

به پشت سرش اشاره کرد که دختری ایستاده بود. گفت: کوله رو بده به این.


romangram.com | @romangram_com