#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_270

و جلوتر اومد که صورتش تو نور اتاقکی که پشتش بود مشخص شد. میانسال بود. می دونستم از نظرشون یه نفر تنها و بدون ماشین ممکنه دردسر بشه. گفتم: واه! اسم رمز می خوای؟!!

- ...

- مگه چند تا فرزاد پارتی رو می گردونه؟ گوشیم شارژ نداره وگرنه زنگ می زدم بیاد دنبالم.

چپ چپ نگاهم کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت: بفرمایید.

مسیر تاریک پوشیده با شن تضاد زیادی با ایوان غرق نور داشت. صدای تند موزیک حالا کاملاً به گوش می رسید. هر چی به ویلا نزدیک تر می شدی، تراکم مهمون ها بیشتر می شد. امیدوار بودم که لباسم مناسب باشه و کسی هم گیر نده. از پله های عریض ایوان بالا رفتم و خودم رو به داخل ساختمون رسوندم. آدم های داخل سرگرم خودشون و همراهشون بودند. کسی توجهی به ورود من نداشت و فضا کمی تاریک تر از حد انتظارم بود. کمی به اطراف نگاه کردم. نمی دونستم معمولاً تو جاهایی مثل این چکار باید کرد. همون لحظه پسر جوونی به طرفم اومد و گفت: سلام.

لبخند زدم و گفتم: سلام... کجا باید...

و به لباس هام اشاره کردم. گفت: بده به من. قبلاً ندیدمت؟!

- مگه پای ثابتی؟

بندهای جلوی مانتوم رو باز کردم و با راهنمایی اون به سمت گوشه ای از سالن حرکت کردیم. صورت و ابروی اصلاح شده و موهای مرتبی داشت که حدس می زدم کلی براش خرج برداشته. نزدیک گوشم گفت: از کی آدرس گرفتی؟

- فرزاد... الان هم باید ببینمش.

اینکه باید بلند بلند حرف می زدیم تا به گوش هم برسه، خیلی رو اعصابم بود. وارد اتاق شلوغی شدیم. پسر لباس هام رو آویزون کرد و با چشمک کوچیکی گفت: جیب هاش رو خالی کنی بهتره.

سر تکون دادم. دقت کردم که جای لباس هام رو فراموش نکنم. خیلی زود باید می اومدم سراغشون و می زدم به چاک. من نگاهی به آینه ی جلوم انداختم و پسر رفت. از اتاق بیرون زدم و توی جمعیت چشم چرخوندم.


romangram.com | @romangram_com