#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_269

نگاهش روی صورتم چرخید و با لبخند و ابروی بالا رفته گفت: به من افتخار میدی؟

بعد پوزخند زد. با لحن جدی گفتم: مودب بودن بهت نمیاد! کی من رو می بره؟

- سعید

- کجاست؟

- بیرون

از اتاق خارج شدم. سعید با کوله پشتی توی دستش ایستاده بود. کوله رو ازش گرفتم و گفتم: من آخر نفهمیدم باید اون تو بمونم یا نه؟!

- تو راه میگم.

البته که تو راه نگفت. 40 دقیقه بعد جلوی در ویلایی ته یه کوچه ی خلوت نگه داشت. به نظر می رسید که اینجا دورافتاده ترین جای تهرانه. حتی درختهای بلندش توی تاریکی شب وحشتناک شده بود. گفت: این تیپت واسه اینه که جلب توجه نکنی وگرنه کوله رو تحویل فرزاد دادی، بر می گردی. من همین جا منتظرم. زود.

با لحن تندی گفتم: نه، من تا دو ساعت نر*ق*صم پام رو بیرون نمیذارم!!!

منتظر جوابش نموندم. پیاده شدم و کوله رو هم انداختم. مهمونی دوست ها و بچه های دانشگاه می رفتم ولی نه تنهایی و یه جای کاملاً غریبه با آدم هایی که نمی شناختم... مرد جلوی در ِ ماشینرو جواب سلامم رو داد و گفت: با کی قرار دارید؟

صداهای محوی از ته حیاط و داخل ویلا شنیده می شد. از این فاصله چیز واضحی پیدا نبود. گفتم: مهمون خود فرزادم.

با تعجب گفت: فرزاد؟! کدوم فرزاد؟


romangram.com | @romangram_com