#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_268
آخرین جمله اش «خفه شو» بود، انتظار داشت جوابش رو بدم؟ داد زد: ساعت چند میری؟
لباس ها رو داخل کاور برگردوندم. چونه ام رو بین انگشت هاش گرفت. با شدت بالا نگه داشت و گفت: از جونت سیر شدی؟
به دستش چنگ انداختم و گفتم: خودت گفتی خفه شم.
هر دو از گرفتگی صدام تعجب کردیم. به چشم هام زل زد و بعد چونه ام رو ول کرد. دوباره روی تخت برگشت و مثل بچه هایی که قهر می کنند پشت به من دراز کشید. ناراحت بودم. دلم نمی خواست با من بد حرف بزنه. حالا که من تا اتاق خوابش اومده بودم، نمی خواستم باهام مثل اون اوایل بد رفتار کنه. اصلاً من اینجا چکار می کردم؟!
با شدت کاور رو اون طرف کاناپه پرت کردم و سرم رو به عقب تکیه دادم. نگاهم بهش بود. تکون نمی خورد. همه ی شواهد نشون می داد که محل اصلی زندگیش همین دخمه است. اگر اینجا بودن رو دوست داشت، چرا مثل روانی ها رفتار می کرد؟ هیچ چیز طبیعی ای نداشت. چرا یا ازش می ترسیدم؟ یا براش دلسوزی می کردم؟ یا... یا دلم براش تنگ می شد؟ مسخره بود. من از روزی که دیدمش چیزی قلقلکم می داد. همه ی این اتفاق ها مسخره بود. شاید یکی از تیکه های گمشده ی من بود که با اومدنش زندگی و هدفم رو زیر و رو کرده بود! اون هم حسش کرده بود... وگرنه اون زخم روی سینه اش چه معنی ای میداد؟ حتماً معنی ای داشت. می دونستم.
می خواستم از اینجا دورش کنم. شاید کم کم از این حال و روز در می اومد. بلند شدم و کنار تخت ایستادم. هنوز حرکتی نکرده بود. نمی دونستم باید چکار کنم. آدم نرمالی نبود. جلوتر رفتم و دست روی شونه اش گذاشتم. تکون کوچیکی خورد ولی حرکتی نکرد. گفتم: من نمی تونم تنها برم. تو رو هم که کسی نمی شناسه... باهام میای؟
لحنم مثل مواقعی بود که از بابا چیزی می خواستم. به طرفم چرخید. نگاهش جوری بود که دستم رو برداشتم و تأکید کردم: با من وارد نشو.
ابرو بالا انداخت و گفت: احمق!
از حرفش جا خوردم. ادامه داد: فکر می کنی برام مهمی؟ تو واسه من هیچی نیستی... ارزش دستمالی کردن هم نداری...
قصدش ناراحت کردن من بود که کاملاً موفق شده بود. شاید هم حقیقت رو می گفت. آره. قبلاً با بی محلی کردن ثابت کرده بود، امروز هم که با چشم های خودم دیده بودم. از تخت فاصله گرفتم و با حرص گفتم: آره. تو باید خودت رو دستمالی کنی!
و سریع از اتاق بیرون پریدم. از حرفم خجالت کشیدم ولی دلم خنک شد.
سه ساعت بعد، وقتی با مانتو روی لباس های خوشدوخت و آرایش از اتاق پشتی بیرون رفتم، پشت میزش جلوی سیستم ها نشسته بود و با شاهین حرف می زد. با جلو رفتن من روش رو برگردوند. می دونستم بد جوری از دستم شاکیه. حرفشون رو قطع کردم و رو به شاهین گفتم: کی قراره من رو ببره.
romangram.com | @romangram_com