#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_264

- اینجا خوابگاه دانشجویی نیست... داریم زندگی می کنیم.

- ...

- اون زیپ کوفتی رو ببند.

اصلاً به روی خودش نمی آورد. محکم در رو کوبیدم. با قدم های بلند طول اتاق رو طی کردم و داد زدم: بی شعور!

روی کاناپه ی لابی نشستم. نمی دونستم این همه ناراحتی برای چیه. شیرکاکائو رو هم توی اتاق جا گذاشته بودم. سرم رو بین دست هام گرفتم. پلک هام رو بستم و سعی کردم خودم رو آروم کنم... 20 دقیقه بعد شاهین از اتاق بیرون اومد و با دیدنم گفت: هنوز که اینجایی!

حوصله ی جواب دادن نداشتم. با بی حالی شونه بالا انداختم.

- برو حاضر شو دیگه.

- چه خبره؟ از الان.

- حسینیه که نمی خوای بری... این طوری خیلی تو چشمی.

اعصابم هنوز قاطی بود و صحنه ی توی حموم از جلوی چشمم محو نمی شد. داد زدم: من نمی تونم واسه بیزنس شما خودم رو مترسک کنم! همون لباس ها رو هم به زور گرفتم که اونجا تابلو نباشم. همین.

بلند تر از من داد زد: صدات رو بیار پایین.

بعد با تعجب ابروش رو بالا انداخت و آروم تر گفت: چرا پاچه می گیری؟


romangram.com | @romangram_com