#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_263
شاهین قری به گردنش داد و گفت: ببخشید شازده خانوم!
یاد ساناز بیچاره افتادم و از چشم های تیز قهوه ایش پیدا بود که عمداً این اصطلاح رو به کار برده که زهرش رو ریخته باشه. با اخم به طرف اتاق یاس رفتم. معمولاً این موقع روز یا با شاهین حساب و کتاب می کرد یا بیرون بود. کارمون زود تموم شده بود چون کسی که قرار بود بیاد، نتونست خودش رو برسونه. شال رو از دور سرم باز کردم و وارد اتاق پشتی شدم. همونطور که حدس می زدم خالی بود و فقط یه لامپ همیشگی روشن داشت. مهتابی اصلی رو روشن کردم و کاور جمع شده ی لباسی که خریده بودم رو به جالباسی چوبی آویزون کردم.
از صبح که در مورد امشب صحبت کرده بودیم، استرس گرفته بودم. قرار بود به یه پارتی برم و با ساقیشون آشنا بشم. به اندازه ی کافی برای مخفی نگه داشتن محل های جشن تلاش می کردند و قصد نداشتند که برای گرفتن جنس ها هم خودشون رو به خطر بندازند. ترجیح می دادند که حمل و جا به جایی تا محل هایی که تعیین می کردند با خودمون باشه. البته کسی خبر نداشت که من م*س*تقیم از وسط آدم های اصلی جریان میام، قرار هم نبود با خبر بشه. این کار حتی برای حمید که قبل از من این کار رو می کرد، ریسک بود اما سودش به خطر کردن می ارزید.
حالا من باید به جای حمید می رفتم و اولین نکته ای که صبح شاهین گفته بود، این بود که اگر به احتمال چند در صد مأمورها داخل ریختند و من رو گرفتند، نباید هیچ حرفی در مورد هیچ کدوم بزنم وگرنه چیزی سلامتی خودم و خانواده ام رو تضمین نمی کنه. مطمئن بودم انقدر دیوونه هست که تمام تهدید هاش رو عملی کنه. مانتوم رو در آوردم و روی تخت نشستم.
دومین نکته این بود که باید سریع همه چیز رو پاس می دادم. نباید توی تحویل دادن جنس ها دست دست می کردم. گفته بود اونجا همه ترجیح میدند خودشون رو از ماجرا دور نگه دارند. به خصوص که خریدارها دقیقاً مصرف کننده ها هستند. می دونستم باید خودم رو جوری نشون بدم که مطمئن باشند نمی تونند سرم کلاه بذارند.
اما این وسط نکته ی سومی هم وجود داشت. من دلم نمی خواست برم. اونجا دقیقاً با آخر خط رو به رو می شدم. دلم نمی خواست نتایج این کار رو با چشم های خودم ببینم. مخصوصاً حالا که حتی اگر نمی خواستم، بخشی از این جریان بودم. نفسم رو فوت کردم. یه شب که هزار شب نمی شد. من تا حالا گلیمم رو از آب بیرون کشیده بودم، از این به بعد هم می تونستم... نگاهم به در حموم افتاد. گوشه اش باز بود که یه لایه ی باریک نور رو به در کمد دیواری انداخته بود. کنجکاو شدم اما احتمالاً برق روشن مونده بود، نه سر و صدایی می اومد و نه بخاری بیرون زده بود. به همون سمت رفتم.
کلید برق رو زدم و خواستم برگردم که صدای به هم خوردن چیزی رو از داخل شنیدم. سریع کلید لامپ رو زدم و در رو کامل باز کردم که ای کاش نمی کردم...
از خجالت صورتم داغ شد ولی انقدر شوکه بودم که نمی تونستم حرکتی کنم. کف حموم نشسته و به دیوار تکیه داده بود. مثل کسی که از حال رفته باشه با چشم های نیمه باز به نقطه ای خیره شده بود. از ظاهرش پیدا بود که مشغول چکاری بوده. به خودم اومدم و با دستپاچگی دستگیره رو کشیدم که گفت: کی اومدی؟
به چشم های ماتش نگاه کردم. هم ناراحت بودم، هم بهم برخورده بود. حتی سعی نمی کرد خودش رو مرتب کنه. با لحن تلخی گفتم: تازه رسیدم.
نفس عمیقی کشید. حالا که از شوک در اومده بودم، احساسم عصبانیت بیش از حد بود. تلخ تر اضافه کردم: حق نداری هر کاری کنی، اینجا اتاق مشترکه!
با بی خیالی نگاهم می کرد و متوجه شدم که اخم کردم و دستم به کمرمه. از اینکه به روی خودش نمی آورد بیشتر عصبانی شدم و گفتم: پاشو خودت رو جمع کن!
- ...
romangram.com | @romangram_com