#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_265
با سر به اتاق یاس اشاره کرد و ادامه داد: دمت رو چیده؟
- برو! حوصله ندارم.
در اتاقمون باز شد و یاس با حوله به چارچوب تکیه داد. با چه رویی داشت به من نگاه می کرد؟!
شاهین خندید و با لودگی گفت: می خواست بکشدت تو حموم؟
با ابرو به نشونه ی شوخی اشاره ای به یاس داد. هنوز می خندید که با نگاه جدی ما نیشش رو بست و به یاس گفت: سعید نیست بابا.
یاس با چشم به در اتاق شاهین اشاره کرد و شاهین فقط با پوزخند سر تکون داد و بدون هیچ حرفی وارد اتاقش شد. تا به سمت من نگاه کرد، صورتم رو برگردوندم. بعد از سکوت گفت: بیا تو.
- ...
- تکرار نمی کنم!
وقتی با حرص سرم رو چرخوندم و نگاهم به حالت چشم هاش افتاد، واقعاً نمی فهمیدم این همه رنجیدنم از چیه. زندگی شخصی اون به من ارتباطی نداشت. اون باید شاکی می شد که وارد حریم خصوصیش شدم. هیچوقت به من نگفته بود که آدم مبادی آدابیه... از کنارش رد شدم و موقع هول دادن در آرنجم رو توی سینه اش کوبیدم. با وجود محکم بودنش، صداش در نیومد. به طرف در اتاق پشتی رفتم. دو دقیقه بعد وارد اتاق شد و روی تخت لم داد. روی کاناپه نشسته بودم، سرم رو با کاور لباس گرم کردم که مجبور نباشم قیافه اش رو تحمل کنم. زیپ کاور رو کشیدم و دوباره به تاپ طرحدار طلایی دست کشیدم. اگر تو موقعیت دیگه ای بودم خیلی ذوق می کردم. شلوارش طرح چرم مشکی بود. دوباره ذهنم به طرف حموم کشیده شد و خدا رو شکر کردم که وسط کارش نرسیدم. از فکرش هم تنم می لرزید.
- چی از من دیدی؟
تاپ رو بیرون آوردم و جواب ندادم.
- با تو ام!
romangram.com | @romangram_com