#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_261
متوجه منظورش نشدم. مادرش اینطوری تنبیه می کرد؟! با دهن باز نگاهش کردم که دستش رو روی دستم گذاشت و حرکت داد. روی یه صلیب پایین تر از قبلی نگه داشت و گفت: مال رفیق دبیرستانمه.
تعجبم بیشتر شد. باز دستم رو حرکت داد، روی خطی کنار کمرش گذاشت و گفت: مال بچه امه.
- چی؟!!
نفهمید حرف من از تعجبه. حواسش جای دیگه ای بود و جواب داد: نمی دونم چی بود... به دنیا نیومد.
دستم بی اختیار شل شد که محکمتر گرفت و به سمت دیگه ی سینه اش برد. زخم تازه ای بود که شکل خاصی نداشت. حرفی نزد و توی سکوت خیره شد. بعد از چند ثانیه گفت: مال توئه.
به زحمت زبونم رو چرخوندم و گفتم: همه ی این ها کار خودته؟!!
من از کسی که به خودش رحم نمی کرد چه انتظاری داشتم؟ انگار چیزی از صورتم خوند. دستم رو ول کرد اما من به زخم دست کشیدم و گفتم: کِی؟
- روزی که تو اون اتاق دیدمت... انگار کور شده بودی.
- اینطوری همه چی اهمیتش رو از دست داده؟؟؟!!
غمگین نگاهم کرد. زخم های دیگه کهنه بود. مال من تازه بود. گفتم: چرا همه چیز رو به من میگی؟
این آدم ها تو زندگیش چه نقشی داشتند؟ چرخید. روی شکم خوابید و پلک هاش رو بست. جلوتر رفتم و پرسیدم: چرا؟
- ...
romangram.com | @romangram_com