#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_260

ناخودآگاه ناله ای کردم. این یارو دیوونه بود! اگر می زد چشمم رو در می آورد چی؟ سر جام نشستم و خیلی جدی اما متین گفتم: من... نمی دونم تو فکرت چی میگذره ولی... من حیوون خونگیت نیستم!

بی خیال، به پشت دراز کشید و دست هاش رو زیر سرش گذاشت. فقط نگاه کرد. حس کردم باید خشونت بیشتری نشون بدم. جدی تر گفتم: ممکنه مدت زیادی اینجا بمونم، با این وضع که نمیشه!

- انقدر تکون نخور.

با تعجب نگاهش کردم که متوجه شدم نور چراغ خواب تو صورتمه. درکش نمی کردم. تنها چیزی که می دیدم یه کوه سرد پر از زخم بود که تلاشی برای نزدیک شدن به من نمی کرد و فقط به صورتم زل زده بود. من رو آورده بود اینجا که پرستش کنه؟ یه چیزی مثل الهه های یونان؟ از نگاه های خیره اش معذب شدم. باید یه حرفی می زدم که این سکوت لعنتی شکسته بشه.

- از جنگ برگشتی؟

- جنگ... شاید...

- چرا انقدر زخم و زیلی هستی؟!

حس کردم نمی خواد جواب بده اما بالاخره گفت: نمی تونی یه دقیقه آروم باشی؟

- نه. نمی تونم.

- اگه ببندمت چی؟

از جا خوردنم لبخندی زد و گفت: هر کدوم یه قصه ای داره.

دوباره ذهنم رو به سمت زخم ها کشوند. بعضی ها خیلی قدیمی بود. انگشت اشاره ام رو به زخمی که روی قفسه ی سینه اش بود کشیدم. شکل هلالی داشت. گفت: مال مادرمه.


romangram.com | @romangram_com