#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_259
سرش رو از روی دستش برداشت. کنار سر من گذاشت و به سقف زل زد. گفت: بگو؟
از این که داشت ذره ذره به من نزدیک می شد اخم کردم. و این نزدیک شدن چیزی نبود که فقط مربوط به هیکل درشتش باشه. درد من چیز دیگه ای بود. داشت ذره ذره نزدیک می شد و حالا که فکر می کردم حتی نمی فهمیدم از کی به زندگی من ربط پیدا کرده. ازش متنفر نبودم. من هم به سقف زل زدم و گفتم: نمی خوای بشناسمت؟
- نه.
- چرا؟
- چون فرقی نمی کنه.
نیش توی کلامش رو حس کردم. چرخید و سرش رو تو بالش فرو برد. چند بار نفس کشید. اشتباه نمی کردم. داشت بو می کشید. رفتارش برام عجیب بود. توی بالش چنگ انداخت و با صدای خفه ای گفت: باید همون دو سال پیش می کشتمت.
«می کشتمت». درست شنیده بودم و حالا کاملاً ترس برم داشته بود. سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم و خواستم ازش فاصله بگیرم که نیم خیز شد و گفت: اشتباه کردم.
جوری حرف می زد که انگار چیز غیر طبیعی ای نگفته. چشم هاش توی صورتم می چرخید. نگاهی به در خروج انداختم و گفتم: ببین... من...
با لحن قاطعانه ی همیشگی گفت: تا همین جاش هم زیادی صبر کردم.
حالت صورتش جای هیج بحثی نمیذاشت... اگر چیزی رو می خواست یعنی می خواست. مگه من از روز اول این رو نمی دونستم؟ مگه همه بهم هشدار نداده بودند؟ این خودم بودم که اجازه دادم کار به اینجا بکشه.
انگشت شستش رو روی پیشونیم گذاشت و حرکت داد. روی یکی از چشم هام آورد و پلکم رو بست. به چشم بازم زل زد. اصلاً هیچ تصوری از کارهاش نداشتم. بیش از حد آروم بود. باید به این نتیجه می رسیدم که طوفانی در راهه؟ دستش رو برداشت و گفت: بیا این ور.
با سر اشاره ای زد و اون سمت تخت رو نشون داد. با گیجی نگاه کردم که توضیح داد: می خوام چشم هات رو تو نور ببینم.
romangram.com | @romangram_com