#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_256
موقع شام هم سعی کردم که عادی رفتار کنم. یک بار هم نپرسیدم که چرا برنگشتند. دوباره طعم آش، خاطره ی مامان رو تازه کرده بود. به خودم امید دادم که همه چیز زود تموم میشه. به محض اینکه آدرس این دخمه رو پیدا کردم به بابک میگم، دینم رو به پلیس ادا می کنم و بر می گردم پیش بابا. به بابک میگم که برای بابا توضیح بده که من اون قدرها هم گ*ن*ا*هکار نیستم. با این شجاعتی هم که به خرج دادم بابا دوباره بهم افتخار می کرد. همه چیز درست می شد.
باز دلم برای همه تنگ شده بود. به زور جلوی گریه ام رو گرفتم و بشقاب رو شستم. کار کردن با یه دست و نیم، ساده نبود اما من رو از فکر و خیال دور می کرد. ساعت هنوز 10 هم نشده بود که به اتاق برگشتم و از روی بیکاری خوابم برد. به خودم قول دادم که به خاطر بابا هم که شده، هر جور فکر و شیطنتی رو نسبت به یاس از سرم بیرون کنم. اما قولی که داده بودم زیاد طول نکشید.
پلک هام رو توی فضای نیمه تاریک باز کردم و خواستم غلتی بزنم. اولین چیزی که دیدم دو تا چشم کشیده ی سیاه بود. روی صورتم دست کشیدم و به اطراف نگاه کردم که موقعیت دستم بیاد. هنوز خواب آلود بودم. اینجا اتاقمون بود... این تختمون بود... این هم یاس!
آخرین چیزی که توی این دنیا می خواستم این بود که یاس متوجه جذب شدن من بشه. اخم کردم و گفتم: امشب نوبت من بود!
- الان صبحه.
به ساعت نگاه کردم که 7:10 رو نشون می داد. غرغر کنان گفتم: اینجا روز و شبش معلوم نیست.
به پهلو خوابیده بود. دستش رو زیر بالشش برد و همونطور خیره موند. خوشبختانه از بچگی به خاطر پدر و برادر هم سن و سالم، تو خونه با لباس های باز نمی گشتم. ملافه رو بالا آوردم و گفتم: دلم برای پنجره تنگ شده.
- می خوای عصام رو تکون بدم پنجره درست بشه؟
- راضی به زحمت نیستم!
دوباره پیراهن نپوشیده بود و روی اعصاب من دوچرخه سواری می کرد. قبلاً فکر می کردم فقط روی بازو و ساعدش زخم داره ولی حالا از نزدیک می دیدم که تنش هم پر از زخمه.
- به چی نگاه می کنی؟
نگاهم رو بالا آوردم و گفتم: هیچی.
romangram.com | @romangram_com