#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_255
سهراب سریع برگشت و گفت: چی شده؟
- خودم برم بهتره...
بعد نگاهی بینشون رد و بدل شد که من معنیش رو نفهمیدم و یاس به سمت ورودی حرکت کرد. با ناامیدی گفتم: داشتم آش درست می کردم.
ولی خودش رو به نشنیدن زد. بی دلیل ناراحت شدم. از صبح که سرش به کار خودش بود، حالا هم که قبل از شام می رفت. دوباره گفتم: من هم بیام؟
باز هم نشنیده گرفت. از سهراب که چپ چپ نگاهم می کرد پرسیدم: تا کی می خوایید من رو بپیچونید؟!
پوزخندی زد و گفت: فعلاً که تو داری همه رو می پیچونی!
یه لحظه توی دلم خالی شد و گفتم: منظورت چیه؟
سرش رو کامل به سمتم چرخوند و با صورت جدی گفت: با آتیش بازی نکن.
- نمی فهمم.
- هنوز اون روی یاسر رو ندیدی...
- من به یاسر چکار دارم؟!!
و توی دلم ادامه دادم «به جان مادرت». از میز پایین پریدم و نگاهی به قابلمه کردم. خواست دوباره چیزی بگه اما جلوی خودش رو گرفت. اصلاً نمی خواستم حساسیت کسی رو تحریک کنم. از نظر خودم تا به حال همه ی رو های یاس رو دیده بودم! عقل بهم می گفت تا حد ممکن ازش فاصله بگیرم، من هم آدم احساساتی ای نبودم. اگر هم کششی بهش داشت چیزی نبود که از نظر روحی اذیتم کنه و باعث وابستگی بشه... من همچین آدمی نبودم.
romangram.com | @romangram_com