#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_254
- سنگین نیستم.
با کنایه نگاهی بهم انداخت و حرفی نزد.
- این ساک رو کجا نگه می داری؟
- چیه؟ تو هم عملی شدی؟
دستی به بینیم کشیدم و فین بلندی کردم. بعد با لحن معتادها گفتم: نه. همینژوری می خواشتم بدونم!
سرش رو بلند کرد که خنده اش پودر رو پخش نکنه. بعد گفت: پشت اتاق شاهین.
- پس سر راهش سگ بستید!
دوباره کمرش رو راست کرد و گفت: جرأت داری به خودش بگو.
- میگم.
دستی دم اسبیم، با اون همه زحمت و مشقت رو کشید و صدای یاس گفت: به کی؟
حرکتش زیادتر از حدی خشن بود که بگم بامزه است! با اخم موهام رو درست کردم و فقط ابروم رو بالا انداختم. سهراب که پشتش به ما بود گفت: به شاهین.
یاس به میز تکیه داد و گفت: بگید من بهش بگم... دارم میرم سراغش.
romangram.com | @romangram_com