#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_253

- تا چند سال دیگه زنده ایم؟

باز مشغول شد. گفتم: به من هم میدی؟

سر تکون داد که مزاحمش نشم. اگه محکم فوت می کردم چی می شد؟ از فکرش خندیدم. یک دقیقه تو همون حالت نگاهش کردم و بعد با تأسف سر تکون دادم. دم اسبی کوتاهم به این ور و اون ور تکون می خورد و خوشم می اومد. برای بستنش به زور از انگشت های دست گچیم کمک گرفته بودم. سهراب راست ایستاد و گفت: چی می خوای؟

- می خوام آش درست کنم.

- بردار.

کنار رفت که قابلمه رو از آبچکون بردارم. پر از آب کردم و گفتم: بقیه ی خریدهای اون سری کو؟

- چه می دونم!

- ممنون از راهنماییت.

قابلمه رو روی گاز گذاشتم و مشغول پیدا کردن حبوبات شدم. گفتم: بقیه کجان؟

- سعید که نیست. شاهین هم رفته سراغ ماشین.

حبوباتش رو ریختم و سبزی ها رو هم از توی فریزر یخچال بیرون آوردم که یخش باز شه. سهراب هنوز سرگرم کارش بود. روی میز وسط آشپزخونه نشستم.

- میشکنه!


romangram.com | @romangram_com