#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_252

لبخند زدم. هنوز به من نگاه می کرد. ادامه داد: یا خودم میارمت!

خنده ام رو جمع کردم و پلک هام رو بستم.

فکر می کردم آشپزخونه خالیه اما سهراب روی چوب کابینت خم شده بود و با دقت مشغول کاری بود. جلوتر رفتم و نگاهی انداختم. داشت پودرهای شیری رنگ رو به بسته های کوچیک تقسیم می کرد و دورشون نوار چسب می کشید. به ساک روی زمین اشاره کردم و گفتم: می خوای همه ی این ها رو ریز ریز کنی؟!!

از تعجبم خنده ی کوتاهی کرد و گفت: نه... اون ها مال این کار نیست. این ها چون حساسند، کار خودمه!

- اون ها مال چکاریه؟

- عمده... شهرستان...

موقع کار حتی مراقب نفس کشیدنش هم بود که پودر رو پخش نکنه. گفتم: ممکنه من رو هم بفرستید شهرستان؟

راست ایستاد و گفت: شاید... دوست داری بری؟

- بدم نمیاد.

- اینجا امن ترین جاست.

از اینکه مثل یکی از خودشون باهام حرف می زد و دست از کم حرفی برداشته بود، خوشحال بودم. گفتم: می دونم. فقط هنوز هم گاهی به بیرون فکر می کنم.

- چند سال دیگه برات عادی میشه.


romangram.com | @romangram_com