#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_251
- ...
- چرا به خودت این همه زحمت میدی؟ من که فایده ی خاصی برات ندارم.
- مگه نمی خواستی عوض کنی؟
به پیراهن توی دستم اشاره کرد. معلوم بود که قرار نیست جواب من رو بده. پیراهن رو سر جاش برگردوندم. همین تیشرت و شلوار خوب بود. کشو رو بستم. نگاهش رو روی خودم احساس می کردم. برگشتم و گفتم: چیه؟!
روی دستش دراز کشیده بود و نگاهم می کرد. من قبل از زندان هم سر و گوشم می جنبید، حالا که دیگه آب از سرم گذشته بود. دوباره به خودم یادآوری کردم که ممکنه این چیزها اثری روی نتیجه ی کارم بذاره. پوزخند زدم و گفتم: مردها تو هر موقعیتی که باشند، ذات پلیدشون رو حفظ می کنند.
لبخند زد. واقعاً لبخند زد. کوچیک بود ولی من رو متحیر کرده بود. تا به حال ندیده بودم که بخنده. بعد به حالت عادی برگشت و گفت: تو هم که بدت نمیاد!
جلوتر رفتم و گفتم: جرأت داری تکرار کن!
خودش رو بالاتر کشید و گفت: شناگر ماهری هستی... من هم چشمت رو گرفتم.
به حرکتم ادامه دادم. درسته که من بدم نمی اومد امتحانش کنم ولی اون خبر نداشت. فقط می خواست یه دستی بزنه. کنار تخت رسیده بودم و جواب دادم: هنوز انقدر بدبخت نشدم!
دستش رو به علامت دعوت برام باز کرد و جوری که انگار حرفم رو باور نکرده گفت: طرز فکرت رو دوست دارم... آدم باید تو لحظه زندگی کنه. از شرایط ل*ذ*ت ببره.
و با سر اشاره ی دیگه ای زد. اما اون دو تا تیله ی سیاه چیز دیگه ای می گفتند. داشت من رو دست مینداخت؟! می خواست باهام شوخی کنه؟! جلوی چشم های متعجبش خم شدم و زانوم رو روی تخت گذاشتم. کاملاً جا خورده بود. جلوتر رفتم. ابروش بالا رفت. انتظار نداشت. پوزخند زدم. بالش کناریش رو از زیر ملافه بیرون کشیدم و دوباره عقب رفتم. دستش رو انداخت. من دور شدم و گفتم: امشب تخت نوبت توئه.
کمی نگاهم کرد و بعد بدون هیچ حرفی لامپ های اصلی سقف رو خاموش کرد. روی کاناپه ی گوشه ی اتاق دراز کشیدم. یه نخ سیگار گوشه ی لبش گذاشت و با فندک روشن کرد. دود اطراف صورتش هاله ی مرموزی ایجاد کرده بود. به رو به رو خیره بود و فکر می کرد. پلک هام رو بستم. حرف های امشب باعث شده بود با نمای دیگه ای ازش آشنا بشم. با اون آدمی که موقع عصبانیتش روی کاناپه ی بیرون می لرزید، خیلی فرق داشت. مهم تر از همه اینکه من ازش نمی ترسیدم. برعکس، هر روز بیشتر جذبش می شدم. همه چیزش برام تازگی داشت و من عاشق تجربه کردن چیزهای تازه بودم. اما این مسئله ای نبود که فکرم رو مشغول کنه و باعث خراب شدن کاری که شروع کرده بودم بشه. این جذابیت چیزی بیشتر از یه کشش ساده نبود. سه دقیقه بعد دوباره نگاهی به صورتش که توی تاریک روشن چراغ خواب پیدا بود انداختم. به بالش تکیه داده بود. بدون اینکه سیگار رو از لبش برداره، با صدایی که از بین دندون هاش بیرون می اومد گفت: یا بخواب یا بیا اینجا!
romangram.com | @romangram_com