#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_250

وقتی صورتش عصبانی شد یاد موقعیتم افتادم. من اینجا حق مخالفت با چیزی رو نداشتم. فقط باید سعی می کردم که از آسیب رسیدن به خودم جلوگیری کنم. حوله رو از روی شونه هاش کشید و پرت کرد. بعد گفت: بهتر شد؟

خب، معلوم بود که بهتر شده ولی من اینجا یه وظیفه ای داشتم. یه قول و تعهدی داده بودم. بابک به من اعتماد کرده بود. من که نمی تونستم زندگی اون همه آدم رو به خاطر ِ ... به خاطر 4 تا ماهیچه و دو تا چشم، به خطر بندازم. اخم کردم و گفتم: خجالت نمی کشی؟ مافیا هم بالاخره یه سری خط قرمز دارند!

روی تخت دراز کشید و گفت: خط قرمز رو من تعیین می کنم.

به سقف زل زد و ادامه داد: تو رو نیاوردم اینجا که زندگی خودم عذاب بشه... همین که شدم لــله ات بسه.

عصبانی گفتم: تو لــله ی من شدی یا من پیشمرگ همه تون؟!

نیم خیز شد و آرنجش رو تکیه گاه کرد. موهای کوتاهش نامرتب پخش شده بود، قطره های آب از گوشه ی صورت و موهاش می چکید و نزدیک بود که من رو شرمنده ی قول و تعهد هام بکنه. قبل از اینکه فکرهای بدموقع ام زیاد پر و بال بگیره گفت: فکر می کنی چرا آوردمت اینجا؟ من دارم از تو محافظت می کنم نه از گروهم! دیدی که شاهین بهت شلیک کرد... اگر حمایت من رو نداشته باشی، نشسته قورتت میدن!

مکث کردم و بعد گفتم: فکر نکنم انقدرها هم خوشمزه باشم!

چشم هاش رو ریز کرد و گفت: نمی دونم... هنوز نچشیدم.

ناخودآگاه لبخند زدم. با تاسف سر تکون داد و گفت: اصلاً گوش دادی چی گفتم؟

- چرا این ها رو به من میگی؟

- ...

- بهت نمیاد انقدر زود اعتماد کنی!


romangram.com | @romangram_com