#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_249
چند ساعت گذشته بود. روی کاناپه ی داخل اتاق نشسته بودم و با لپ تاپی که بهم برگردونده بودند، کار می کردم. آرشیو عکس ها، آهنگ ها، کتاب ها و... مدلش مال 3 سال پیش بود ولی هنوز هم ازش خوشم می اومد. روزهایی که بیرون نمی رفتم با همین سرگرم بودم. بیشتر مواقع یادداشت هایی توش می نوشتم. در مورد خودم، دوست هایی که توی زندان پیدا کرده بودم و همه ی آدم هایی که به نوعی با من در ارتباط بودند. ماجرای زندگی خودم و هر کدوم.
در حمام باز شد ولی من سرم رو بلند نکردم. باید سعی می کردم عادی باشم. مگه نه اینکه باید مدتی رو با این وضعیت سر می کردیم؟ از اتاق بیرون رفت. لپ تاپ رو خاموش کردم که بخوابم اما دوباره برگشت. آخر شب بود و من برای خواب منتظر بودم که از حموم بیرون بیاد و بره... ولی ظاهراً قصد رفتن نداشت.
لپ تاپ رو بستم که گفت: چکش کردم.
روی میز تحریر شلوغ گوشه ی اتاق گذاشتمش. البته اینجا بیشتر از 20 متر می شد و شباهت زیادی به اتاق نداشت. گفتم: اگر چک نمی کردیش بعید بود!
روی لبه ی تخت وسط اتاق نشست و گفت: منظورم فیلم های توش بود.
وااای. خودم هم یادم رفته بود. خب من هیچ جا نگفته بودم بچه ی مثبتی هستم. بالاخره تو لپ تاپ همه این چیزها پیدا میشه. اینجور مواقع باید چکار کرد؟ خودم رو به اون راه زدم و با تعجب گفتم: چی؟! کدوم فیلم ها؟
- درایو D ، پسورد داشت.
خودم رو با یکی از کشوهای لباس مشغول کردم و گفتم: مال من نیست... حتماً زندان بودم، یکی از لپ تاپم استفاده کرده.
- پسوردش همون پسورد یوزرت بود!
حالا چرا گیر داده بود! همینطوری یه پیراهن بیرون کشیدم و گفتم: خواهرم پسوردش رو داشت.
- خواهرت که خونه ی شوهرشه!
با حرص به طرفش برگشتم و با دیدن فقط یه حوله و شلوار گفتم: اول مثل آدم لباس بپوش، بعد صحبت می کنیم.
romangram.com | @romangram_com