#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_248
- ...
- حالا چی میشه؟
- آپارتمان و ماشین ها رو عوض می کنیم.
- سندهاشون به نام خودتونه؟
- نه. جعلیه...
- پلاک ها؟
- دست سازند... ماشین های دزدی.
- پس مشکلی نیست؟
وارد آسانسور شدیم و گفت: از این به بعد با تاکسی و مترو جا به جا میشی... تا ببینیم چی میشه. شاید من اشتباه کرده باشم. خیلی زود دست برداشتند.
دوباره سکوت شد. موقع بیرون رفتن از آسانسور، بازوم رو محکم به عقب کشید. با ترس و تعجب نگاهش کردم که با حالت تهدیدآمیزی بدون صدا، جوری که فقط لب هاش تکون می خورد گفت: بشنوم از معصومه حرفی زدی...
باید یه دوره لب خونی هم می گذروندم، چون آخر جمله رو نفهمیدم. ولی حرکت دستش نشون می داد که عاقبت خوشی نداره. سر تکون دادم و بیرون رفتیم. از میکروفون می ترسید. جریان جالب شده بود. انگار یاس روی روابط خصوصی بقیه هم تسلط داشت!
سر میز شام دوباره در مورد تعقیب بعد از ظهر صحبت کردند. همه با نظر سهراب درباره ی عوض کردن ماشین ها و آپارتمان موافق بودند. اما کسی انقدر جدی نگرفته بود که مدتی فعالیت هاشون رو عقب بندازند. خوشبختانه پای من وسط کشیده نشد. خیلی ها ممکن بود اون ماشین رو زیر پاشون دیده باشند. قرار شد ارتباطشون با بیرون رو محدودتر کنند و من هم این بین گزینه ی خوبی بودم که سپر بلا بشم و وضایف خودشون و بقیه رو انجام بدم!
romangram.com | @romangram_com