#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_247

- ما رقیب های دیگه ای هم به جز اون داریم.

دوباره وارد فرعی دیگه ای شد و من گفتم: شاید من رو از آرایشگاه تعقیب کردند. من متوجه چیزی نشدم.

- ساکت.

- شاید... شاید پلیس...

- اگر آرایشگاه لو رفته بود، پلیس تا حالا صبر نمی کرد.

- شاید می خواد آدم های اصلی رو پیدا کنه؟

- این چند وقت هیچی مشکوک نبوده. پلیس که دست رو دست نمیذاره...

خب این بار دقیقاً داشت برعکس انتظارشون عمل می کرد. صبر کرده بود تا تیم اصلی رو متوقف کنه، بعد زیرمجموعه ها رو. سهراب دوباره گفت: حتماً یکی می خواد خرده حساب هاش رو صاف کنه.

حرف دیگه ای نزد. حواسش فقط به آینه و خیابون های اطراف بود. توی فرعی ها مینداخت که تراکم ماشین ها کم بود. بعد از چند دقیقه گفت: گم کردند. صندلی رو بخوابون. عینک هم بزن.

انقدر سریع رد گم کرد؟ پرسیدم: اصلاً مطمئنی تعقیب بود؟

- نه دقیق.

هوا رو به تاریکی می رفت و عینک آفتابی زدن، کار احمق ها بود. صندلی رو خوابوندم که کسی به صورتم دید نداشته باشه. سرعتش رو بیشتر کرد و زودتر از همیشه وارد ساختمون اصلی شدیم. توی راه پرسیدم: یعنی کی بودند؟


romangram.com | @romangram_com