#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_246
- کارم زود تموم شد.
حرکت کرد و من پول رو روی داشبورد گذاشتم. وقتی وارد خیابون اصلی شد به صورتش زل زدم و گفتم: معصومه بهت سلام رسوند.
واکنش خاصی نشون نداد و من برای فکری که به ذهنم خطور کرده بود، مأیوسانه سرم رو چرخوندم. بعد از چند دقیقه سکوت، گفت: چی می گفت؟
- کی؟
جوری نگاهم کرد که معنی «یعنی تو نمی دونی!» می داد. گفتم: هیچی، حالت رو پرسید.
- چکار می کرد؟
- هیچی.
صورتش کمی اخم کرده بود. ادامه دادم: اگه منظورت شوهرشه، هنوز درگیرند.
- عرضه نداره! آخرش هم خودم باید بیفتم وسط.
پوزخند زدم و گفتم: سر شوهرش رو زیر آب کنی؟
جوابم رو نداد. نگاهش کردم. چشمش روی آینه ی جلو زوم کرده بود و با دقت نگاه می کرد. خیابونی رو پیچید و دو دقیقه بعد گفت: دنبالمونند... ماشین عوض می کنند، فکر کردند خیلی بچه زرنگند...
یاد آدرس هایی که به بابک داده بودم افتادم. قطعاً الان بال بال می زدند که ساختمون اصلی تیم رو پیدا کنند. کافی بود یکی از ماشین هایی که پلاکشون رو داده بودم از یکی از آدرس ها دنبال کنند. من آدرس آپارتمان خالی رو نداده بودم. در واقع برگ برنده ام بود برای وقتی که ممکن بود پلیس دورم بزنه. من هنوز فراموش نکرده بودم که مجرمم! ولی سهراب با آوردن این ماشین به اون خیابون بی احتیاطی کرده بود. نفسم رو فوت کردم و گفتم: نکنه... نکنه آدم های قادری باشند... نکنه...
romangram.com | @romangram_com