#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_245

ابروش رو بالا انداخت و بعد از اون تلفن کمی هم عصبی شده بود. برای اینکه شک نکنه گفتم: یهو بفهمه بدتره... همه چیز رو خراب می کنه! من هم مجبورم به رابطم خبر بدم.

- نگران نباش.

- ...

- داره خرج دانشگاهش رو میده... حالا از کار بندازمش؟

- پس حواست بهش باشه.

سر تکون داد و من از جام بلند شدم. از داخل کمد میزش، دسته ای پول در آورد و گفت: این رو بده به... رابطت.

و جوری گفت «رابط» که من به جای دستش به صورتش نگاه کردم. پول رو توی کیفم گذاشتم و گفتم: تا بعد...

به سمت در رفتم. همراهم اومد و آروم پرسید: حالش خوبه؟

برگشتم و گفتم: سهراب؟!

سر تکون داد و من که حسابی تعجب کرده بودم گفتم: آره. خوبه.

حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نشد. وقتی از اتاق بیرون رفتم، عروس لباسش رو پوشیده بود. من هم وقتی بچه بودم لباس عروس داشتم. توی عروسی خاله ی کوچیکم با همون لباس کنارش نشسته بودم و یه لحظه هم از جام تکون نخورده بودم. در عوض ویدا مدام وسط می ر*ق*صید. معصومه به طرف اتاقک رفت و دوربین رو از کشو بیرون آورد. کیفی که تازه برام خریده بودند رو روی دوشم محکم کردم و بیرون رفتم.

نزدیک غروب بود و سهراب توی ماشین، سر خیابون آرایشگاه منتظرم بود. به خاطر احتیاط قرار نبود داخل خیابون بیاد. سوار شدم و گفتم: خیلی منتظر موندی؟


romangram.com | @romangram_com