#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_257

- می خوای درجه ی اسپیلت رو بالا ببرم؟

- چرا؟

- تو این رو پیچیدی دورت!!

برق عجیب توی چشم هاش از این فاصله هم پیدا بود. باید می ترسیدم؟ پس چرا نمی ترسیدم؟ ملافه رو پایین تر بردم و پلک هام رو بستم. می دونستم هر جور تقلا و مخالفتی باهاش عاقبت خوشی نداره. هر چی عادی تر رفتار می کردم، آسیب کمتری متوجه ام می شد. دو دقیقه بعد تماس نوک انگشت هاش با موهام، گوش و گردنم رو حس کردم. داشت پایین تر می اومد که چشم هام رو باز کردم. متوقف شد. با صدای عادی گفتم: چیکار می کنی؟

- نمی بینی؟

- فکر کردی بهت اجازه میدم...؟!!

دستش رو عقب برد و گفت: به امتحان کردنش می ارزید.

برای اینکه جلوی لبخندم رو بگیرم سرفه ای کردم و دورتر رفتم. چشم هام رو بستم و گفتم: بخواب.

چند ثانیه بعد تکون های تخت و صداش از کنار گوشم دوباره چشم هام رو باز کرد. آرنجش رو خم کرده بود و سرش روی دستش بود. گفت: خوابم نمی بره.

- مگه تمام شب بیدار نبودی؟

- عادت دارم.

- من که عادت ندارم!!


romangram.com | @romangram_com