#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_243
نگاهی به معصومه انداختم و گفتم: آره.
- خیلی خوب فروش میرند. من انتهای سالن لوازم رو می فروشم.
- همه رو؟
- آره. گاهی هم می برم منزل مشتری ها.
و بدون اینکه من چیزی بپرسم ادامه داد: البته اون سفارش ها رو با من حساب نمی کنند. ولی خب، فروشش خوبه.
لبخند زدم. دوباره نگاهی به معصومه کردم و به زری گفتم: خرجت در میاد؟
- ای... کار نیمه وقته دیگه. اگر شقایق جان نبود که همین رو هم نداشتم.
- چرا نیمه وقت؟
تلفن معصومه زنگ زد و مشغول گفتگو شد. زری جواب داد: دانشجو ام.
- جدی؟ چی می خونی؟
- اقتصاد. یه دوره هم آرایشگری رفته بودم که به دردم خورد.
- موفق باشی.
romangram.com | @romangram_com