#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_242
- خدا رو شکر کن.
- از زندگیت راضی نیستی؟
قوطی ها رو ول کرد. روی یکی از صندلی ها لم داد و گفت: چی میگی تو؟ کدوم زندگی؟
چند ضربه به در خورد و زری سرش رو داخل آورد. رو به معصومه گفت: بیا واسه آلبوم عکس بنداز ازش.
- مگه اون کفنش رو پوشید؟
زری انگشتش رو جلوی بینی گذاشت و با نگرانی گفت: هیس! باز شروع کردی؟ الان صدای شقایق در میاد!
- ولمون کن بابا...
زری داخل اومد. در رو بست و گفت: نه هنوز نپوشیده.
- حالا پوشید میام.
به میز تکیه داد و از من پرسید: بار تازه آوردید وفا جان؟
با تیشرت و شلوار جین خیلی بچه سال شده بود. گفتم: آره.
- این ها همون سفارشی هاست؟
romangram.com | @romangram_com