#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_241
سریع مشما رو عقب کشیدم و گفتم: نه عزیزم... این ها قبلاً فاکتور شده. ما عمده می فروشیم.
قوطی هایی که من می آوردم با چیزی که به این مشتری ها می فروختند فرق داشت. ولی زن دوباره اصرار کرد: ولی من قبلاً هم از زری خرید کردم!؟
معصومه: خود زری قبلاً این ها رو فاکتور کرده.
زن: که اینطور... مغازه تون کدوم طرف هاست خانومی؟
من: والا... سمت بازاره.
زن: کجای بازار؟
نزدیک بود که حسابی از خجالت این فضولی کردنش در بیام که معصومه دستم رو کشید و با شوخی گفت: می خوای کار و کاسبی ما رو کساد کنی خانوم رمضانی؟! بیا اینجا وفا جان!
بلند شدم و همراهش به سمت همون اتاق سری قبل رفتیم. توی راه به اتاقک تا نیمه شیشه ای اشاره کرد و گفت: رو این صندلی که می شینن، نیششون تا بناگوش بازه ولی دو روز که گذشت می فهمند چه خاکی تو سرشون کردند.
وقتی وارد اتاق شدیم گفتم: همه که زندگیشون بد نمیشه!
صورتش در هم رفت و گفت: کی راضیه؟
شونه بالا انداختم و نشستم. مشغول بررسی قوطی ها شد. امروز به نظر بهتر از قبل بود. پرسید: تو شوهر کردی؟
- نه.
romangram.com | @romangram_com