#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_240

با لبخند سر تکون دادم و وقتی برگشتم و به آینه نگاه کردم، عذاب وجدان گرفتم. این روز ها به جای ناراحتی خوشحال بودم. خانواده ام نگرانم بودند. زندگی قبلیم از بین رفته بود. اما من اون قدرها که باید، ناراحت نبودم! وقتی پام رو از زندان بیرون گذاشتم انقدر افسرده و پر از نفرت بودم که فکر نمی کردم روزی احساس عادی بودن کنم... روزی از ته دل لبخند بزنم...

یک ساعت بعد روی یکی از صندلی های سالن زیبایی نشسته بودم که یکی از خانم های نزدیکم بالاخره سر صحبت رو باز کرد: با این دستت می تونی این همه بار رو بیاری؟!

لبخند زدم و گفتم: با این یکی دستم میارم.

اما نگاهم روی اتاقک ویژه ی عروس بود که داشتند دختر جوونی رو توش آرایش می کردند. هنوز لباس اصلیش رو نپوشیده بود. زن دوباره گفت: این عروسش زیاد خوشگل نیست ولی کار شقایق خانم حرف نداره.

شقایق همون زنی بود که دفعه ی قبل از معصومه سوال، جواب می کرد. اون موقع هم حدس می زدم که صاحب اینجا باشه. گفتم: تعریفش رو شنیدم.

- آره... اتفاقاً دستش هم خیلی خوبه. هر کی اومده اینجا خوشبخت شده.

صدای معصومه از کنار صندلی گفت: مخصوصاً من.

هر دو به طرفش برگشتیم که با اخم به دختر توی اتاقک نگاه می کرد. تاپ و دامن خیلی تنگی پوشیده بود که رنگ زرشکی داشت و به رنگ ش*ر*ا*بی موهاش می اومد. زن به جعبه ها و قوطی های کوچیک توی مشما اشاره کرد و گفت: شما جنس ها رو میارید؟

کمی شوکه شدم. زن مسنی بود. بهش نمی خورد اهل چیزی باشه. با من من گفتم: آره. گاهی.

و به صورت معصومه که لبخند می زد نگاه کردم. زن مشغول صحبت شد: واقعاً جنس های اینجا عالیه. هم با دوومه، هم پوشت رو خراب نمی کنه.

- آهان. لطف دارید.

دست توی مشما برد و گفت: میشه چند تا رو تست کنم؟


romangram.com | @romangram_com